نظرات شما

 

کامنت های دیگه رو میتونید پایینِ پایینِ صفحه بخونید یا خود شما هم چیزی بنویسید.
*** اگه پایینِ پایینِ این صفحه قسمت کامنت ها رو نمی بینید به این معنیه که از طریق برچسب های سایت که توی گوگل هستن وارد شدین و برای دیدن کامنت های پایین این صفحه، گزینه ی "نظرات شما" که بالای این صفحه هستش رو بزنید.

--------------------------------------------
(دی ۹۵)
اولین کامنت رو خودم مینویسم
سلام، اسمم عباس هستش و ۲۱ سالمه. کمبود منع پنهان دارم و حدود یه هفته ست که میدونم. حتما توی دو صفحه ی دیگه ی این سایت که بالای همین صفحه هم تیترهاشون رو می بینید خوندید که کمبود منع پنهان چی هستش، خیلی عالی و خیلی افتضاح. دلیل اینکه این سایت رو درست کردم این بود که اطلاعات مردم در این مورد خیلی کمه، برای مثال زمانی که این سایت رو ساختم و مطالب رو توش گذاشتم (دی ماه ۹۵) به جز همین جا فقط یک مورد سایت دیگه درموردش به زبان فارسی در اینترنت موجوده، حتی به زبان انگلیسی هم خیلی اطلاعات محدودی وجود داره. این موضوع در رشته ی روانشناسی تحت مطالعه ست و کسایی که دچارش نیستن نمیتونن ازش چیز درستی درک کنن و به خاطر این نیست که قدرت درکشون پایینه بلکه به خاطر اینه که براشون موضوع غیرقابل درکیه. از طریق سریال "فرار از زندان" با این موضوع آشنا شدم که در اون نقش اصلی فیلم کمبود منع پنهان داشت و چون که فیلم بود بیشتر از ویژگی های مثبت این ویژگی شخصیتی استفاده کرده بودن و چیزای منفی این ویژگی رو خیلی کمتر نشون دادن. خوبی های این ویژگی روانی هم خیلی بیشتر از چیزی هستش که توی فیلم نشون دادن. به هرحال فیلم هم برای جذاب شدن شیوه ی ساخت خودشو داره. این وبسایت رو ساختم فقط به خاطر اینکه وقتی میدونی یه عده ی دیگه هم مثل خودت وجود دارن و اینکه بدونی چته یکم خیالتو راحت میکنه. امیدوارم اونایی که کمبود منع پنهان دارن ولی ازش خبر ندارن این سایت رو پیدا کنن یه ذره حالشون بهتر میشه. اونایی هم که کمبود منع پنهان ندارن ولی حس میکنن اطرافیانشون دارن میتونن سایت رو معرفی کنن به شخص مورد نظرشون. قسمت کامنت اینجا میتونید حرف هاتون رو بنویسید.

--------------------------------------------
(خرداد ۹۶)
آپدیت:
به جای اینکه یه پست دیگه توی این صفحه درست کنم و توش بنویسم ترجیح میدم توی همین پست بنویسم. امروز جمعه ۱۲ خرداد ۹۶ ، بعد از ظهر. از این به بعد به جای کلمه ی طولانی "فرد دارای کمبود منع پنهان" میگم "LLI" که مخفف کلمه ی انگلیسی کمبود منع پنهانه. از دی ماه سال قبل تا الآن خردادماه تقریبا هرروز این سایت رو باز کردم که ببینم کامنتی از طرف یه LLI اومده یا نه. آیا کسی که بوده که این سایت رو پیدا کرده باشه و دلیل ایراد ۲۴ ساعته ی خودش رو کشف کرده باشه و از این بابت حس خوبی داشته باشه یا نه. متأسفانه کسی اینجارو پیدا نکرد. شاید هم کسی LLI نداشته که بگرده و پیدا کنه. شاید هم بوده ولی نمیدونسته ایراد ۲۴ ساعته ی زندگیش دلیل داره. شاید هم میدونسته دلیل داره ولی فکرشو نمیکرده توی اینترنت چیزی پیدا کنه. شاید هم به اینترنت دسترسی نداشته. شاید هم سرچ کرده ولی پیدا نکرده. من چندماه پیش هرکاری که از دستم برمیومد کردم که این سایت رو تعداد بیشتری از آدما ببینن بلکه بینشون LLI هم باشه. مثل اینکه کسی نبوده چون اگه بود احتمال قریب به یقین پیام میداد. اون فیلمی که توی پایین صفحه ی اصلی این سایت گذاشتم رو درست کردم و گذاشتمش آپارات و یوتیوب. توضیحات زیادی گذاشتم توی یه انجمن روانشناسی. یکی از برچسب های این مطلب سیل افکار بود که اگه کسی توی گوگل سرچ کرد "سیل افکار" هم بتونه به این سایت برسه ولی الآن که اینو مینویسم، چندتا برچسب دیگه به مطلب اضافه کردم که کسی که سرچ میکنه راحت تر اینجا رو پیدا کنه. اینا درد و دل نیست اینا رو فقط مینویسم برای کسی که LLI داره و نمیدونه. وقتی نمیدونه پس نوشتن اینا فایده ای نداره ولی من مینویسم که بگم احساس وظیفه کردم و تمام تلاشمم کردم که دیگران رو درباره ی این موضوع مطلع کنم. وقتی یه LLI میفهمه که چه خبره، یه ذره عذاب وجدان زندگیش کم میشه. بعدش هم بهتر میتونه کاراشو کنه. حس خیلی عجیب و بزرگی داره براش.
تا ترم ۴ رشته عمران یه دانشگاه غیرانتفاعی رفتم، زیاد واحد پاس نکردم. شکنجه ای که توی یه کلاس که به ظاهر عادی و خوب میکشیدم زیاد بود. شاید حس کسیو داشتم که دو سه ساعت بستنش به دیوار و از چند جهت دارن به سمتش چاقو پرت میکنن به امید اینکه چاقوها با اختلاف یه سانت از بدن طرف فرو بره توی دیوار. حتما توی بعضی کارتون ها دیدین از این حرکات. تمام دو سه ساعت کلاس اونطور برام میگذشت هرچند استاد خوب بود دانشجوها خوب بودن و درس هم شاید خوب بود.
دو ترمه که مرخصی گرفتم و قصد داشتم برم ارتش، شاید ارتش به نظر بعضی ها سخت بیاد ولی برای من سخت نبود. ارتش کاری نبود که عاشق چشم و ابروش باشم چون محیط داخلشو ندیده بودم، ولی کاری هم نبود که مشکلی باهاش داشته باشم. میتونستم همراه باهاش کلی کار دیگه هم بکنم و مشغول باشم. تافل گرفتم و به امید اینکه با داشتن مدرک تافل احتمال فراوان قبولم میکنن، روزی که نوبت معاینات پزشکی و مصاحبه و ورزش بود رفتم. همون اول کار قبل از اینکه هیچ امتحانی ازم بگیرن فرستادنم بیرون چون حداکثر واحد دانشگاهی یه دانشجو باید ۴۴ واحد بود و من ۴۸ واحد پاس کرده بودم. قبلاً از خود گزینش ارتش پرسیده بودم من ۴۸ واحد پاس کردم مشکل داره یا نه گفتن مشکلی نداره میتونی بعد از قبولی ارتش برگه ی انصراف دانشگاهتو بیاری ولی مثل اینکه اشتباه گفته بودن بهم. اگه دست من بود یه کلاس نهضت سواد آموزی اجباری برای این جور کارکنا و مسئولا میذاشتم آخرش هم که درس هاشون رو قبول شدن از کار اخراجشون میکردم که مردم رو یه عمر علاف نکنن و با شغل آینده ی کسی بازی نکنن سر یه جواب اشتباه به سوال کسی که اومده دنبال کار. برگشتم دانشگاه گفتم ۴ تا واحدم رو حذف کنید گفتن نمیشه وزارت علوم اجازه نمیده. نوبت منم برای گزینش ارتش، روز یکی مونده به آخر بود و حتی دیگه نمیشد با انصراف دادن از دانشگاه درستش کرد چون انصراف هم چند روز طول میکشه. خلاصه به خاطر ۴ تا دونه واحد اضافه نتونستم برم سرکار. الآن هم دارم برای کنکور زبان میخونم هر از گاهی. پارسال زمستون موقع ثبت نام کنکور متوجه شدم چقدر به تدرس زبان توی مدرسه علاقه دارم. توی کلاس و موسسه اصلا دوست ندارم. گفتم پس خوبه برم رشته زبان رو برای دانشگاه تربیت معلم بزنم و دبیر زبان بشم. تا سال قبل محدودیت سنی ۲۲ سال بود و امسال یهو شد ۲۰ سال. منم الآن ۲۱ سالمه و دیگه نمیتونم دبیر زبان بشم. اگه میشد خوب میشد. رشته ی مترجمی زبان هم دوست ندارم قبلا ترجمه کردم چندبار، پیر میشدم سر هر ترجمه ی مطلب و مقاله. درامد خاصی هم نداشت. همیشه کاریو ترجیح میدم که درامدش هرچند کم باشه ولی تضمین شده باشه چون واقعا حوصله هر کاریو داشته باشم حوصله ی بحث و جدل با آدما برای گرفتن درامدم رو ندارم، اونم یه ذره درامد. چون اگه ندن مجبور میشم پشیمونشون کنم و این کار هم یه ساعت وقتمو هدر میده. منظورم این نیست که خیلی وقتم بیش از حد برام مهمه و یه ساعتم هدر بره چی میشه، خودم که خیلی وقت خودمو هدر دادم ولی به اینکه کسی دیگه وقتمو اونم سر همچین چیز بی ارزشی هدر بده عکس العمل نشون میدم. ترجمه از طریق سایت های دارالترجمه هم که پول ترجمه رو بعد از کار میدن به درد نمیخوره چون قیمت هاشون خیلی کمه، پول برق روشن موندن کامپیوتر در نمیاد چه برسه به اینکه اسمشو بذاری درامد. البته انگلیسی اینطوره بقیه زبان ها هرچقدر سخت تر باشن پولشون هم بیشتره ولی سفارششون هم خیلی کمتره. بعد از داشتن کار با درامد تضمینی حتما سراغ انواع کارای ریسکی هم میرم، ولی به عنوان شغل اصلی دوست ندارم با شغل های ریسکی شروع کنم. یادم میاد از حدودا ۱۶ و ۱۷ سالگیم اصلی ترین آرزو و هدف زندگیم این بود که برای دیگران شغل بسازم. با خودمم عهد بستم وقتی خرم از پل گذشت و شغل داشتم، دیگران رو فراموش نکنم و برای بقیه هم شغل بسازم. فعلا که خودمم شغل ندارم. ولی میدونم یه روز این هدفمو عملی میکنم. قبلا حدود ۲ سال سابقه ی مدیریت داشتم. ممکنه به نظر کسی که تجربش نکرده واقعی به نظر نیاد ولی درواقع اینطور نیست. حدود ۱۵ یا ۱۶ سالم بود که وارد یه بازی آنلاین شدم و هرموقع که میتونستم پای کامپیوتر بودم و پای اون بازی آنلاین. اون موقع ها اصلا اینترنت و بازی آنلاین مد نبود. یادمه اونقد کارت اینترنت استفاده میکردم که شرکت اینترنتیش بهم یه مانیتور خوب جایزه داد. همین مانیتوری که دارم الآن این نوشته ها رو توش مینویسم. اعتیاد شدید به اون بازی پیدا کرده بودم طوری که ظهر که از مدرسه برمیگشتم تا حدود ۲ نصف شب بازی میکردم ناهار و شامم هم پای بازی میخوردم. ۲ شب میخوابیدم ۶:۳۰ بیدار میشدم میرفتم مدرسه و چون خوابم میومد هم حدود سه ساعت میخوابیدم و دو ساعت هم بیدار بودم تا ظهر میشد و برمیگشتم خونه و همون کارهایی که گفتم. اینا رو گفتم که به اون ۲ سال سابقه ی مدیریت برسم، حدود دو سال و نیم بازی کردم که نیم سال اولش با اون بازی تازه آشنا میشدم و خوب بلد نبودم، بازی اسمش امپراطوری های جاوید بود، یه تصویر ثابت استراتژیک از حکومتی که هرکسی میساخت و اداره میکرد. حدود ۵۰۰ تا بازیکن فعال توی کل سرور. هر چند نفر هم جمع میشدن و یه اتحاد میساختن. از ۲ نفر تا حدود ۷۰ نفر. نیم سال اول توی یه اتحاد بودم و یه چیزایی یاد گرفتم. تمام باقی اون مدت که ۲ سال میشد رو به اجبار دیگران رهبر اتحادهای قوی بودم. میشد توی بازی پول خرج کرد و بیشتر پیشرفت کرد ولی تقریبا هیچکس پول خرج نمیکرد قدیم. همه بازی اصیل خودشونو میکردن. یه تعداد بودن به خاطر شغلشون میتونستن هروقت که بخوان آنلاین باشن درحالی که من به خاطر مدرسه نمیتونستم همیشه آنلاین باشم. شاید عجیب باشه ولی یه عده واقعا روزی ۲۰ ساعت آنلاین بودن درحالی که من نهایتا ۱۵ ساعت در روز آنلاین بودم. بیشتر بازیکن ها دو برابر من سن داشتن، یا حتی بیشتر. ۵۰ ساله هم داشتیم. دانشجو و شاغل و بازنشسته که بیشتر ساعتای روز آنلاین بودن و حکومت بازیشون رو تقویت میکردن. ولی همیشه به اجبار منو رهبر اتحادهامون میکردن، شایدم حق داشتن چون پیشرفت مدیریتی که برای اتحادمون میاوردم رو شاید بقیه نمیتونستن بیارن. بعد از یه سال و نیم از بازی واقعا رفتم بیرون ولی اونقدر تعداد قابل توجهی از اعضا بهم زنگ زدن و نه به شوخی، بلکه جدی ازم خواستن برگردم که منم برگشتم و یه سال دیگه تا اینکه شد دو سال و نیم و بعدش کامل از بازی رفتم. توی اون دوسال سابقه ی مدیریت واقعی، تجربه های زیادی پیدا کردم که اگه میخواستم توی دنیای واقعی به دست بیارم کلی ضربه میخوردم و کلی سال میگذشت. دو سالم سوخت ولی کاریش نتونستم بکنم. اگه بازی نمیکردم توی دنیای این طرف که دنیای واقعی بود بیشتر شکنجه میشدم. دنیای بازی هم شکنجه ی خودشو داشت چون کامپیوترم تندتند خاموش میشد و شرایط درست کردنش هم نبود. نفهمیدم شکنجه ی خاموش شدن کامپیوتر بیشتر بود یا شکنجه ی دنیای واقعی. توی بازی خونه ی من بود. اعضای اتحادهام اعضای خانوادم بودن. این قضیه ی مدیریت رو هم گفتم به خاطر اون آرزوی ساختن شغل بود، که روزی که شغل بسازم برای دیگران، حتما میتونم مدیریتش کنم. بیشتر روی این حرفای عادیم با کسیه که LLI داره. دوست داشتم اینا رو بهش بگم. البته لزوما اینطور نیست که اگه فرضاً یه دوست LLI هم پیدا کردم دوست خوبی برای هم باشیم، من که کلا تاحالا با یه LLI صحبت نکردم. نمیدونم وجود این کمبود منع پنهان لزوماً باعث میشه دو نفر دوستای خوبی باشن یا نه ولی حدسم نه هستش. فاکتور مهمیه ولی به تنهایی کافی نیست. باید درکنار LLI یه سری خصوصیات رفتاری دیگه هم همسان باشه تا یه دوستی خوب شکل بگیره. توی زندگیم هرچقدر خواستم به آدمای غیر LLI عادت کنم واقعا نتونستم. یعنی نشد. تنها بودن یه آدم LLI به نظرم خیلی شدیده. اینکه گذر هر صدم ثانیه رو حس کنی. حرفای خیلی ابتدایی داشته باشی که بخوای به کسی بگی ولی واقعا نشه که بگی. بارها با خیلی ها حرفای عادی زدم ولی پشیمون شدم. تأکید میکنم حرفای عادی زدم نه حرفای خاص. یه آدم غیر LLI حداقل اگه یه سری حرفای خاص و صمیمی نتونه با کسی بزنه دیگه حرفای عادی که میتونه بزنه. ولی حرفای یه آدم LLI اگه عادی هم باشن بازم گفتنشون مشکله یعنی دوستت قبول نمیکنه یا قبول کنه براش مهم نیست. اصلا دلیلی نداره براش مهم باشه. تنهایی یه آدم LLI از این جهت سخته. همونقد که دلم میخواد صحبت کنم با آدما، همونقد هم دلم نمیخواد صحبت کنم باهاشون. پرنده های خونگی رو دوست دارم، قبلا دوتا فنچ داشتم. اول که خریدمشون ضعیف و لاغر بودن ولی کلی بهشون رسیدگی کردم و همه چیزای مفید بهشون دادم انرژی گرفتن و دیگه لاغر نبودن. ولی هم شرایط خوب نبود هم خودم حوصلم سر رفت بردم فروختمشون به کسی که بتونه از پرنده نگهداری کنه. خانواده ی طوطی ها خیلی خوبن، یه کمی هوش دارن نسبت به بقیه حیوانات. ولی نمیتونم نگه دارم توی این خونه چون شرایط این خونه مناسب پرنده نیست. واقعا پرنده ها رو دوست دارم. اصلا هر پرنده ای از خانواده ی طوطی ها رو که می بینم از کل دنیا جدا میشم. زمان و مکان دیگه برام معنا نداره اون لحظه. دلم نمیخواد رشته ی مترجمی زبان بخونم. یادم که میفته سفارش ترجمه چطور پیش میره سردرد میگیرم. رشته ی دبیری زبان هم اگه مجبور باشم میخونم چون فکر میکنم خیلی خوب نیست و مطمئنم به خوبی دانشگاه تربیت معلم نیست. مثل دانشگاه تربیت معلم سربازی حذف نمیشه و آخرش هم کار تضمین شده نیست و ممکنه توی امتحان ورودی به معلم زبان شدن قبولم نکنن. تربیت معلم تضمینی بود. دلیل اینکه از دبیری زبان مدرسه خوشم میاد ولی از کلاس و موسسه خوشم نمیاد اینه که دانش آموز توی مدرسه باید به حرفت گوش بده، اگه نده هم بهش نمره نمیدی ولی کلاس زبان چه گوش بده چه گوش نده آخرش باید ردش کنی بفرستیش بالاتر و نمره بهش بدی. نمره هم ندی مدیر موسسه میاد میگه یا نمرشو بده یا از اینجا برو. موسسه های زبان توی این چندسال تبدیل شده به بازار، کسی چیزی یاد نمیگیره. فقط کلی شهریه رد و بدل میشه که اتفاقا درصد خیلی کمیش هم به مدرس میرسه، حقوق مدرس اندازه ی کرایه رفت و آمدش میشه. دو سه تا دوستی که دارم همشون با دانشگاه مشغولن و کلا وقت ندارن، گلایه ای هم ندارم. وقتی فکر میکنم ببینم اون موقع که دانشگاه میرفتم گذر زندگیم برام سخت تر بود یا الآن، به نتیجه نمیرسم. خیلی دوست دارم زودتر زمان بگذره و برم سر یه شغل. شغل هایی که توی جامعه باشن رو دوست ندارم چون توی مردمه وگرنه تاحالا سر شغل رفته بودم. علاقه به دبیری زبان مدرسه هم با اینکه توی جامعه ست ولی چون آدمایی که باهاشون سر و کار میزنم و وظیفه ی کاریم مشخص و ثابت هستن مشکلی نیست. برمیگردم به اولین حرفایی که اول این صحبت ها نوشتم. داشتم میگفتم که از دی ماه تا الآن خردادماه کسی که LLI داشته باشه اینجا رو پیدا نکرد. دو بار ایمیل دادم به مسئول اون سایتی که اول این نوشته گفتم، که به جز اینجا تنها مطالب فارسی رو فقط یه سایت دیگه داشت که اتفاقا پیدا کردنش هم آسون نبود برام. ایمیل دادم بهش ولی خب مثل اینکه خیلی وقته که نه ایمیل چک میکنه نه سایتش رو. من معمولا موسیقی های بدون کلام گوش میدم. ۹۹.۹ درصد موسیقی هایی که توی عمرم گوش دادم بی کلام بودن. خوشم نمیاد وقتی شاعر یه آهنگ، برای حس و رفتار و فکر من تعیین تکلیف میکنه. زیاد حرف زدم. دلیل پراکندگی حرفام هم به خاطر این بود که کسی روبروم نبود انگار داشتم برای دیوار مینوشتم. شاید هم اصلا هر ۵ سال یه نفر اینا رو بخونه. کسی چه میدونه. آرزوی سلامتی دارم براتون.

--------------------------------------------
(مرداد ۹۶)
آپدیت:
داشتم اینایی که نوشتم رو میخوندم. خیلی وقته که راضی نمیشم یه پرنده رو به عنوان حیوون خونگی نگه دارم. خودمو میذارم جاش، شاید گاهی اوقات از سر خوب بودنش ابراز خوشحالی کنه ولی طبیعت کجا و خونه کجا. یه مستند درباره ی طوطی ها دیدم قشنگ بود. شبکه ی مستند نشون داد چند وقت پیش، با سرچ کردن کلمه ی "طوطی" توی سایت شبکه مستند میشه پیداش کرد.
الآن بامداد روز شنبه اواخر مرداده، امروز یا فردا باید برم ببینم تاریخ سربازیم رو موافقت کردن مهرماه باشه یا نه. اگه جور نشه و تاریخش رو آذرماه نگه دارن دوسال دیگه که سربازیم تموم میشه برای دانشگاه به مشکل میخورم. مگه اینکه دوسال دیگه یه جوری مرخصم کنن برم دانشگاه، زیاد با قوانینشون آشنا نیستم. فکر میکنم سربازی خوب باشه. تا الآن که تنها مشکلش دیر راه انداختنش بوده چون وقتی اقدام کردم براش تاریخ اعزام رو انداختن پنج و نیم ماه بعد.
یه سری آزمایش با آهنربا انجام میدادم چند وقت پیش که نتیجه ای که میخواستم رو نداد. آهنربا خیلی برام جذابه، چندتا آهنربا هم دارم که شبانه روز پیشم نگهشون میدارم، همین الآن هم جلوم روی میز هستن. آهنربای نئودیمیوم.
دارم فکر میکنم توی سربازی چطور میتونم خودمو نشون بدم، از لحاظ مثبت. 
اونقد برای سربازی عجله دارم که همه وسایلمو جمع کردم گذاشتم توی کارتن که پخش و پلا نباشن وقتی نیستم. دلم میخواد وقتی رفتم سربازی تا خود ۲۴ ماهش نه هیچوقت گوشیمو روشن کنم چک کنم نه حتی یه روز برم مرخصی. معمولا از فکرای موفقیت درسی و این چیزا توی زندگیم زیاد کردم و همش جوگیری بوده و نتیجه نداشته، ولی یه جورایی میخوام دوسال دیگه کنکور همچین رتبه ی تک رقمی زبان بیارم که از هدفم و قدرتم مطمئن بشم. شاید اینم در حد یه فکر الکی باشه، شایدم نباشه و بتونم.
امیدوارم همه ی LLI ها بتونن یه روز پاشن سر پا. چون وقتی یه LLI استارت زندگیش بخوره و خود واقعیش رو روشن کنه... اون صحنه بی نظیر و تماشاییه. حتی دیگه با مرگ هم خاموش نمیشه.

--------------------------------------------
(مرداد ۹۶)
آپدیت:
سه شنبه ۳۱ مرداد. دو یا سه روز پیش متوجه شدم که با جلو انداختن تاریخ سربازیم موافقت شده و مهرماه میرم. چندساعت بعدش هم فهمیدم که سربازی ۲۴ ماه نیست و ۲۱ ماهه که خوشحالم کرد و برنامه هام برای دانشگاه خراب نشد. البته اگه توی سربازی به هر شکلی کار خیلی درست حسابی پیدا کنم شاید دانشگاه نرم، البته احتمالش خیلی کمه کاری که به دلم بشینه پیدا بشه و از دانشگاه و رشته ی زبان منصرفم کنه.

--------------------------------------------
(مرداد ۹۶)
آپدیت:
بعد از ظهر سه شنبه.
خطاب به کسی که از LLI زجر میکشه:
یک LLI تنها دوستش خودشه، البته شاید اینطور به نظر بیاد که این قضیه تا حدی برای آدم های عادی هم صدق کنه ولی برای LLI خیلی خیلی بیشتر واقعیت داره.
خطاب به تویی که زجر کشیدی و امیدوارم از این به بعد کمترش کنی، اگه فکر میکنی دوست یا دوست هایی که داری خوبن و به درد میخورن، ممکنه اشتباه باشه. آدم های عادی ظرفیت شکنجه شدنشون به شدت پایینه، یعنی اگه یه کمی سختی بکشن درحالی که سختی کشیدنشون یک دهم سختی تو هم نمیشه، منفجر میشن و اطرافشون هم منفجر میکنن. LLI عزیز، شفاف بگم دوست بودن با غیر LLI احتمال فراوان به ضررت باشه چون هرچقدر هم بهش خوبی کنی ممکنه به خاطر کم ظرفیت بودنش اسباب مواد مذاب ریختن توی مغزت رو فراهم کنه. حساس ترین و داغون ترین چیز یه LLI مغزشه و توصیه میکنم از مغزت مراقبت کنی. با اینکه چندین و چند بار از دوست های عادی و خوب ضربه ی روانی خوردم ولی باز رفتم سراغ آدمای خوب و عادی دیگه و دوستای جدید پیدا کردم. دقیقا هربار بی ظرفیتی آدمای غیر LLI بهم ثابت شد. منفجر شدنشون فقط به زمان بستگی داره و قطعیه. هرچند منظورم این نیست که یه دوست LLI ممکنه بی ظرفیت نباشه و مغزتو خراب نکنه ولی چون تجربه ش رو نداشتم نمیدونم، هرچند حسم میگه LLI با غیرLLI توی خراب کردن مغز فرقی نداره و کلا از هیچ بنی بشری نمیشه انتظار شعور داشت.
خطاب به تو LLI عزیز، داشتن دوست های عادی و خوب شاید مدت طولانی فایده ی دائمی و خوبی داشته باشه، ولی ضرری که لحظه ی آخر ممکنه بزنه قطعا از تمام فایده های اون مدت بیشتره و این مغز له شده و درب و داغون که بوی دود میده، نمیتونه راحت از شر اون ضرری که دوستت بهت زده خلاص بشه.
خلاصه که، خوبه آدم به جز خوبی کردن به دیگران، از سر دلسوزی هم که شده به خودش هم خوبی کنه. از هر ۹۹۹۹۹ بار مراعات دیگران، یه بار هم مراعات خودشو بکنه.
تنهایی LLI بودن هم وقتی برات ساده و لذت بخش میشه که شدت افتضاح بودن نسل بشر رو با تمام وجودت درک کنی. شایدم اشتباه میگم، شایدم درست میگم. به هرحال میشه هرچیزی رو امتحان کرد.

--------------------------------------------
(شهریور ۹۶)
دو سال پیش تلگرام داشتم و توش گروه و کانال هم داشتم. پارسال هم تلگرام داشتم ولی هیچ گروه و کانالی نداشتم، فقط پنج شیش تا مخاطب. امسال چهار پنج ماهه که تلگرامم رو پاک کردم. الآن هم یه هفته ست که گوشیم رو خاموش کردم (البته چون دوسیمکارته گوشی روشنه ولی یه سیمکارت رو غیرفعال کردم اون یکی که فقط برای خانواده گذاشتمش، فعاله که یه وقت شاید بگن مثلا نون بگیر یا همچین چیزی).
هر قدم نسبت به قدم قبلی احساس آرامش بیشتری داره. البته بازم چیزی نیست که خیلی به درد بخور باشه ولی خب باز میشه گفت که خیلی بهتر از قبل هستش.
خیلی سرچ کردم و هر سایت ایرانی که کارتون سریالی بره ی ناقلا "Shaun the Sheep" رو گذاشته اشتباه و ناقص گذاشته. حتی یه دونه سایت هم درست آپلود نکرده. یعنی الآن که ۳۱ آگوست ۲۰۱۷ هستش ۱۵۰ تا قسمت ۷ دقیقه ای داره، ۱۵ قسمت یه دقیقه ای، ۲۱ قسمت یه دقیقه ای ورزشی، یه فیلم کوتاه حدودا نیم ساعتی و یه دونه فیلم سینمایی. حالا سایت ها که همشون ناقص گذاشتن اینطوره که ۴ تا فصل ۲۰ قسمتی گذاشتن و نوشتن پایان سریال. توی ویکیپدیای این کارتون میشه اسم و تعداد قسمت ها رو دید. من همشو دارم و حجمشون هم ۲۴ گیگه که اگه برام مقدور بود حتما آپلودش میکردم مردم دانلود کنن چون هر سایتی که رفتم بیشتر کامنت های صفحه ی دانلود این کارتون سریالی این بود که ۱۵۰ قسمته ولی چرا ۸۰ قسمت گذاشتید لطفا بقیه ش رو هم بذارید و از این حرفا، همش هم مسئولای سایت ها جواب داده بودن بررسی میشه قرار داده میشه! ولی واقعا تا این تاریخی که اینو مینویسم همچین خبری نیست. شاید توی دوساعت اینترنت رایگان که هرروز دارم یه جورایی اینو آپلودش کنم یه جایی ولی مشکله چون سرعت آپلود خیلی کمتر از دانلوده و اینو بخوام آپلودش کنم کلی شاید طول بکشه، ولی امتحان میکنم. خودم این کارتون رو خیلی دوست دارم، دیگران هم انقد بال بال میزنن و هیچ سایتی نیست که بذاره شاید اگه فرصت دوساعت در روز امکانش بود آپلود کنم. قبلا آپلود رایگان بود ولی پولیش کردن! حسابی ضدحال شد! اصلا فصل یک ۴۰ قسمته نه ۲۰ قسمت. درواقع فصل ۲ که این سایت ها گذاشتن، قسمت ۲۱ تا ۴۰ فصل یک هستش و بقیه ش هم خلاصه ترتیب های اینجوری داره. فصل دو هم ۴۰ قسمته. فصل سه، ۲۰ قسمت. فصل چهار، ۳۰ قسمت. فصل پنج هم ۲۰ قسمت. همش ۱۵۰ قسمت. ۲۱ قسمت ورزشی یه دقیقه ای رو هم برای المپیک ۲۰۱۲ لندن ساختن چون کشور ساخت این کارتون سریالی انگلیسه. اون ۱۵ قسمت یه دقیقه ای هم تقریبا حواشی بعضی از قسمت های هفت دقیقه ای گذشته هستش. فیلم کوتاه نیم ساعتیش هم با سه تا شتر شلوغ کار سر و کله میزنن. فیلم سینماییش هم از همه نظر عالیه.
یکی از با ارزش ترین فیلم هایی که دیدم آواتار هستش. البته از تلویزیون ندیدم ولی اونطور که شنیدم اونقد سانسورش کردن که کل داستان فیلم به درد نخور شده. خیلی سال پیش فیلم و سریال ها رو از مغازه فیلم فروشی میخریدم ولی سه چهار ساله دانلود میکنم.
آواتار برای کسی که خیلی طبیعت رو دوست داشته باشه و حس نزدیک بودن به طبیعت کنه فیلم لذت بخشیه.
جدای از همه ی اینا، خیلی فیلم و سریال نگاه کردم که ۹۹درصدشون جذاب و به درد بخور بودن. یه کمی زیاده روی کردم، البته از روی بیکاری بوده ولی خب خیلی نگاه کردم. فیلم ها و سریال های خوب لایق دیده شدن هستن، خیلی هم وقت نمیگیرن ولی خب زیاد فیلم دیدن هم یه جور اعتیاده مثل بقیه ی اعتیادها. وقتی که همه چیزمو درست کنم هم باز فیلم و سریال نگاه میکنم ولی مثلا شاید هفته ای سه چهار ساعت، نه هرروز از اول صبح تا آخر شب. اون هفته ای سه چهار ساعت هم همون فیلم و سریال هایی که واقعا لایق نگاه شدن باشن.
چه زندگی واقعی چه زندگی غیرواقعی، هرکدوم قوی تر باشن آدم رو جذب میکنن. زندگی واقعی خیلی بهتره. یکی از راه های رسیدن به چیزی، ول کردن چیزای به درد نخور قبلی هستش. ول کردن زندگی غیرواقعی کار آسونی نیست. هرچند، وقت سربازی که مهرماه برسه مجبورم ول کنم و خیلی خوبه. بعد از ول کردن زندگی غیرواقعی، زندگی واقعی رو میشه به دست آورد. زندگی هرچقدر واقعی تر بشه، آدم راحت تر میتونه از چرت و پرتای زندگی دل بکنه. من یه قانون دارم و سعی میکنم توی کارام بهش عمل کنم. برای بهتر کردن وضع یه چیزی، دوتا راه هست: اضافه کردن چیز مثبت بهش، و کم کردن چیزای منفیش. به نظرم هردوتا راه به اندازه ی همدیگه مهم هستن. وقتی که نتونم چیز مثبت به شرایط بدی که دارم اضافه کنم سعی میکنم چیزای منفیش رو پیدا کنم دونه دونه حذف کنم. اتفاقا جواب هم میده و عملی هستش. زندگی پر از چیزای اضافه ست که اصلا خبر نداریم کی اضافشون کردیم توی مغزمون. حیفه این روان بخواد کلی آت آشقال ازش آویزون باشه. چیزای اضافه که حذف بشن جا برای چیزای به درد بخور باز میشه، میتونیم با دستای خودمون اون چیزای مثبت به درد بخور رو بسازیم و بذاریمشون توی روانمون. متأسفانه دست خودمون نبوده که از اولش چی بره توی ذهنمون و دیگران طول سال ها ممکنه پرش کرده باشن از چرت و پرت های خودشون. راه و روش های به درد نخور خودشون، اخلاق خودشون، رفتار خودشون، زائدات فکر خودشون و هزار و یک چیز دیگه. مثل یه اتاق آشغالدونیه که وقتی تمیز بشه شگفت انگیز میشه و آرامش بخش میشه. اصلا انگار نه انگار که این همون اتاقیه که از آشغال دیگران نمیشد درشو باز کرد.
امیدوارم کسی که LLI داره و خبر نداره خبردار بشه از این قضیه و شاید بزرگترین لحظه ی زندگیش باشه اون لحظه که توضیحات صفحه ی اصلی رو میخونه و میفهمه کل زندگیش چرا اونجوری بوده.
آرزوی سلامتی دارم براش.

--------------------------------------------
(شهریور ۹۶)
اواسط شهریور، شب.
اگه قرار باشه یه کتاب درباره ی LLI وجود داشته باشه یا نوشته بشه، حتما اسم یکی از فصل های این کتاب با فونت بزرگ و خوانا، اینه:
"چاله ی تاریک و بینهایت و تلخ توهم"
این توهم یه وقتایی برای LLI اشک درمیاره. عدم تشخیص واقعیت از خیال. از تلخ ترین قسمت های LLI هستش. این توهم دائما اتفاق میفته، اینطور که LLI برای حل یکی از بزرگترین مشکلاتی که داره می شینه عمیق فکر میکنه و یه راه حل کاملاً واقعی پیدا میکنه. تأکید میکنم به شدت واقعی، ولی وقتی میخواد راه حل رو عملی کنه با یه سراب توخالی مواجه میشه. مشکل این قضیه اینجاست که دائما تکرار میشه، یعنی مستقیم از یه توهم به سمت توهم بعدی. از بعدی به بعدش و همینطور دائما درحال توهم زدن. یه تشبیه کوچیک: تشنه، توی یه بیابون بی انتها، یه جای سرسبز و آباد می بینید و انرژی میگیرید که برید و برسید و آب بخورید، قضیه اینجاست که کاملا واقعی به نظر میرسه یعنی هرچقدر فکر کنید که نکنه سراب باشه و الکی باشه به این نتیجه میرسید که غیرممکنه. دارم با چشمام می بینم کور که نیستم صفر تا صدش واقعیه. تا اینکه میرید و نمیرسید. یه اتفاق ناراحت کننده، ولی خب خیلی اشکال نداره و پیش میاد دیگه. قدم دوم: بلافاصله یه آبادی دیگه می بینید و میدوید سمتش تا بهش برسید ولی بازم سراب. این اتفاق بی وقفه و هرروز تکرار میشه واقعا هرروز. از یه جایی به بعد یکی از تلخ ترین اتفاقات زندگی، هرروز دویدن و هیچوقت نرسیدن میشه. مشکلش اینه که اون سراب ها و توهمات و برای یه LLI بهتره بگیم راه حل هایی که برای مشکلات افتضاحش پیدا میکنه، به قدری واقعی هستن که نمیتونید تصمیم بگیرید این آبادی جدید که دارید می بینید رو اهمیت بدید و برید سمتش یا بیخیالش بشید. واقعا نمیشه بیخیالش شد. دیوونه کنندست. دیوونه کنندست. دیوونه کنندست. دیوونه کنندست. دیوونه کنندست. شکل اول و آخر LLI اینجا هم نمایان میشه، شکل خشن و شدیدی از ترکیب اوج صفت عالی و افتضاح. عاشق خودتون و اون راه حل میشید چون قراره خوبتون کنه و همزمان از خودتون و اون راه حل متنفر میشید چون میدونید مثل قبل فقط یه سراب و توهمه. این دوتا پنجاه پنجاه هستن و نمیشه براشون درست تصمیم گرفت. حداقل من فعلا بلد نیستم.
خیلی خیلی میخوام بنویسم ولی واقعا از همین نوشتن هم متنفرم. اینم شبیه یه توهمه. انگار همش یه توهمه.
چیزی که میخوام بیان کنم رو نمیشه نوشت.
حرفم درباره ی نوشتن کتاب درباره ی LLI اشتباه بود. LLI رو نمیشه نوشت. حتی یک درصدش رو هم نمیشه نوشت. این توضیحات و این چیزا هم همش کشکه. هیچ آدمیزادی نمیتونه LLI رو بنویسه. وقتی کسی توی عمرش به آب دست نزده و هیچ آب یا مایعی از نزدیک ندیده و هیچ تصوری دربارش نداره، توضیح دادن اشتباهه. هرچند من تمام اینا رو برای افراد LLI یا کسایی که نزدیکشون همچین کسی دارن مینویسم ولی وقتی هیچکس نیست نوشتن چه فایده. یه LLI میدونه یک ثانیه زمان استاندارد یعنی چی. فقط یه ثانیه. از دی ماه پارسال هرروز روزی چندبار اینجا رو چک میکنم و هیچ فایده ای نداشته. اصلا نمیدونم قراره فایده ای باشه یا نباشه. قطعا این سایت رو پاک نمیکنم و نگهش میدارم اطلاعاتش به درد میخوره و مفیده ولی ... کاش سربازیم زودتر میرسید میرفتم از شر خودم و همه چیز راحت میشدم.همیشه همونقدر که عاشق رشد انسانیت و خوشحال کردن نسل بشر هستم، درست همونقدر هم از نسل بشر متنفرم. نسل بشر هم میتونه از من متنفر باشه.
دیگه حوصله ی نوشتن ندارم.
از منِ الآن به منِ بعدا: این آت آشغالا رو پاک نکن یه روزی از این نوشته ها متنفر بودم بذار بمونن.

--------------------------------------------
(شهریور ۹۶)
یادم میاد به مدت سه چهار سال افسردگی شدید داشتم.
و یادم میاد تقریبا وقتی که از شدت افسردگیم داشت کم میشد و برای خودم قوی تر میشدم، همون روزا بود که تیر خلاص اوج گرفتن LLI رو خوردم و یه مرحله ی جدید خیلی شدیدتر از مراحل قبلیش برام ایجاد شد. تقریبا دیگه کامل ۲۴ ساعتم رو شامل شد (به جز وقتی که خوابم). تا یه مدتی افسردگی مثل قبل زیاد نداشتم. فکرمو یه ذره تکون میدم تا حواسم بیاد سرجاش. افسردگیم از اوایل امسال دوباره زیاد شد ولی نه اونقد که آزاردهنده باشه ولی یکی دو ماهه که بازم شدید شده. مثل همون سه چهارسال. با یه تفاوت، اون موقع LLI توی ذهنم خیلی جدی شکل نگرفته بود به یادم میارم که افسردگیم فقط افسردگی بود و کلا حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم به جز بازی آنلاین پشت کامپیوتر از ظهر تا نزدیک صبح (با خاموش شدن کامپیوتر هر ده دقیقه) و خواب اول تا آخر مدرسه و گاهی هم فیلم، دم همکلاسیا گرم بود بیدارم نمیکردن میذاشتن بخوابم.
این یکی دوماه LLI با افسردگی شدید ترکیب شده و نتیجه ش یه چیزی شده که کلمه ای براش ندارم.
همچین دلم نمیخواد اینجا از اینجور چرت و پرتا بنویسم ولی اگه جای فریاد زیر آب توی سایتی که یه نوع شکنجه ی تاریک رو توضیح داده نباشه پس کجاست. جاش همین جاست. اگه دلم برای خودم نمیسوخت اینا رو نمینوشتم. خوب بود اگه مجبور نبودم نوشته های این صفحه رو بنویسم.
جای امیدواری برام اینه که وقتی برم سربازی احتمال زیاد فکرم راحت تر میشه و میتونم راه حل هایی برای همه چیز LLI پیدا کنم. وقتی ذهنم بتونه نفس بکشه میتونم این چیزا رو حل کنم.

--------------------------------------------
(شهریور ۹۶)
دیگه چند وقتی میشه که آهنربای نئودیمیوم با خودم نگه نمیدارم. همشو گذاشتم پیش وسایل دیگه. توی اون وسایل یه ذره بین هم دارم که باحاله. راستی اگه یه وقت با ذره بین خواستید کار کنید و اگه داشتید نورش رو توی یه نقطه متمرکز میکردید مواظب چشماتون باشید چون اون نقطه ی متمرکز چشم رو خیلی سریع و شدید اذیت میکنه مثل نگاه کردن به خود خورشیده.
انیمیشن سریالی Shaun the Sheep هم دیدم اگه بخوام توی ساعت رایگان اینترنت آپلودشون کنم ۳۳ روز طول میکشه. ۲ تا راه دیگه هم هست برای اینکه این ۲۴ گیگ رو آپلود کنم روی پیکوفایل و یه وبلاگ بسازم لینکشون رو بذارم توش، ولی یکیش سخته یکیش هم اعتماد نمیکنم. یه راهش اینه که یه سرور مجازی بخرم بعدش از همون جاهایی که دانلود کردم اینجا، توی سرور مجازی هم دانلود کنم و آپلود کنم ولی مشکل اینجاست که ترتیب قسمت هاش به هم ریخته ست و توی سرور مجازی بخوام ترتیب اون همه قسمت رو درست کنم با توجه به اسم هر قسمت، کلی زحمت میخواد. راه دوم هم اینه که یه سایتی هست که فایل های حجم بالا رو سفارش میگیره دانلود یا آپلود میکنه. یعنی مثلا اگه بخوام اینا رو برام آپلود کنه باید توی دی وی دی براشون بفرستم و بگم فلان جا آپلودش کنید قیمتش هم خیلی خوبه ولی به اندازه کافی اعتماد نمیکنم که همون چیزی که دادم رو مثلا بدون قاتی پاتی کردنش آپلود کنن.
اینکه همون منبع دانلود رو معرفی کنم هم جواب نمیده چون بیشترشون از تورنت و یه تیکه هاییش هم از یوتیوب هستش و بیشتر کسایی که قراره سرچ کنن برای کارتون سریالی بره ی ناقلا، کسایی نیستن که بتونن از تورنت راحت دانلود کنن.
اگه خواستید برای یه LLI آرزوی بد کنید، بهش بگید امیدوارم صبح با صدای جاروبرقی پر سر و صدا چشماتو باز کنی و بعدش هم درحالی که جاروبرقی هنوز داره کار میکنه و طرف مقابل داره سعی میکنه با صدای بلند یه چیزی بهت بگه، بشنوی که مثل شب قبل، و شب قبلش، و قبلش، و بازم شب قبلش و قبلش و قبلش و قبلش و قبلش که همه ی این شبا مهمون داشتیم، امشب هم قراره مهمون داشته باشیم. تضمین میکنم که با سر جوری بره توی دیوار که از اون طرف دیوار بزنه بیرون.
کسی که LLI نداره هم قطعا از این اتفاق بدش میاد. ولی تفاوت بد اومدنش نسبت به یه LLI مثل تفاوت نسیم بهاری و یه گردباده. یه بیماری هست اسمشو نمیدونم اسم بیماری های دیگه رو هم نمیدونم. طوریه که بدن بیمار اونقد حساس میشه که اگه خیلی آروم به پوستش دست بزنید زخمی میشه و خون میاد، فکر میکنم حتی ممکنه بمیره. زخمی شدن روان LLI به دست آدما رو اگه فیزیکی تصور کنیم بدون اغراق تقریبا اون شکلیه.

--------------------------------------------
(شهریور ۹۶)
لحظه شماری شدید برای ورود به فضای سربازی. کمتر مواقعی پیش اومده انقد برای چیزی لحظه شماری کنم. حس LLI این روزا برام طوریه که حس میکنم اگه توی سربازی بگن بیا استخدام شو قبول کنم و دانشگاه شهید بهشتی و همه اینا رو بذارم کنار. جنگل و طبیعت رو دوست دارم ولی یه مثال بزنم و از جنگل هم توش استفاده کنم اینطوره که، انگار توی یه جنگل تاریک که صدای انواع حیوانات درنده و وحشی میاد و همه جا تاریک هستش باشی، همش درحال دویدن، بدنت پر از زخم، دست و پای شکسته، نفس نفس بزنی و تنها چیزی که توی کل دنیا توی کل زندگیت میخوای اینه که فقط یه پناهگاه پیدا کنی و بری توش. فقط بری توی یه پناهگاه. بعد که خودت رو جمع و جور کردی دوباره میتونی با قدرت ادامه بدی و نجات پیدا کنی. ولی اگه اون شب تاریک پناهگاه پیدا نکنی قطعا میمیری.
فکرم قبلا اینطور نبود، قبلا بیشتر اوقات اگه میخواستم به اون جنگل تاریک فکر کنم، تصورم این بود که نه تنها از هیچی نمیترسم بلکه خود من موجود ترسناک اون جنگل هستم و بقیه توی جنگل باید از من فرار کنن. واقعا بیشتر اوقات انرژی همچین تصوری رو داشتم. یه مدته همچین تصوری نمیتونم بسازم. ترسو نشدم خسته شدم. تنها روزنه ی امیدم سربازیه. یادم میاد وقتایی رو که دقیقا همین حس الآن رو داشتم با این تفاوت که امید و راه حل درست حسابی برای تغییر وضعیتم رو نداشتم. هیچ راهی نداشتم. هرچی فکر میکردم به هیچی نمیرسیدم. هرچقدر دوست داشتم کلاً نباشم همونقدر هم دوست داشتم وضعمو درست کنم چون که LLI یا افسردگی شدید چه خریه که بخواد بهم زور بگه و من پیشش کم بیارم. سرعت چیزایی که توی ذهن LLI میگذره خیلی خیلی خیلی بیشتر از چیزیه که آدم بتونه عملیش کنه. مجبوری با سرعتی که داری انجامش بدی و ذهن راضی نمیشه و خودشو له میکنه. من با اون نیاز به تغییر وضعیتی که قبلا داشتم آخرش نتیجه گرفتم از دانشگاه بیام بیرون و بقیه داستان. مغزم راضی نشد چون گفت خب حالا چی. منتظر استخدام ارتش هر ثانیه یه ساعت گذشت و اونم نشد. الآن هم منتظر سربازی که ۱۹ آذر رو جلو آوردم به ۱۹ مهر (بیشتر از این نمیشد). همچنان مغزم داره خودشو له میکنه و میگه حالا چی حالا چی. برو دیگه چرا نمیری چرا وقتش نمیرسه چرا هر ثانیه ی لعنتی یه ساعت میگذره. اعتیاد خیلی چیزا رو موقتی حل میکنه. خنده داره!!! واقعا خنده داره! بعد از یه مدت دیگه جواب نمیده. من اعتیادم به فیلم و سریال بود ولی الآن هیچ غلطی نمیکنه برام. هیچ حسی نمیده که بتونم گذر زمان رو حس نکنم. اثرش از بین رفته. حتما همه ی اعتیادها همین شکلی هستن. دیگه خیلی حس نگاه کردن به فیلم و سریال ندارم. حتی وقتی هم که نگاه میکنم مثل قبل جذب نمیکنه. درست زمانی که باید مشغولم میکرد بنزین تموم کرده. با چیزای دیگه میخوام خودمو مشغول کنم ولی هیچی مشغولم نمیکنه. یه آهنگ روی یوتیوب دیدم که باحال بود، یه دستگاه چوبی بود که کلی چرخ دنده داشت (از چرخ دنده خوشم میاد) و ۲۰۰۰ تا توپ فلزی، که سازندش یه چرخ رو میچرخوند و دستگاه فعال میشد و آهنگ میزد قشنگ بود. از اینجور دستگاهای خلاقانه خوشم میاد.
این اسم و لینک ویدئو اگه روش کلیک کنید توی یوتیوب میتونید ببینید:
Wintergatan - Marble Machine music instrument using 2000 marbles

از وقتی پاهام بهتر شدن بیشتر راه میرم.

--------------------------------------------
(شهریور ۹۶)
چند روز پیش درباره ی توهم داشتن نوشته بودم. به این آینده ی بعد از سربازی که دقت میکنم می بینم زود به زود فکرمو عوض کردم و آخرش هم به نتیجه نرسیدم. یکی از مثال های توهم زدن بوده برام. یه ساعت به خودم میگم اونقد نیاز به درمان کردن حالم دارم که اگه توی سربازی مثلا گفتن بیا استخدام شو همین جا بمون قبول کنم و بهترین کار ممکنه برام مخصوصا با وجود LLI کار از این بهتر نمیتونم داشته باشم. چند ساعت بعدش بدون اینکه با کسی حرف زده باشم بدون اینکه اتفاقی افتاده باشه با نهایت انرژی میگم کنکور رتبه ی یکی دو رقمی میارم و میرم رشته زبان چینی دانشگاه شهید بهشتی و در کنار اینکه تمام اون ۴ سال شاگرد اول اون رشته هستم، کتاب ها و جزوات رشته های زبان انگلیسی و ترکی استانبولی هم میخونم و تا تهش یاد میگیرم. بعد از فارغ التحصیل شدن هم با سوادی که دارم حتما یه شغل درست حسابی و سطح بالا پیدا میکنم و پول درمیارم. چند ساعت یا یکی دو روز بعد از این فکرها دوباره نظرمو عوض میکنم و دوباره نظرمو عوض میکنم و عوض میکنم و عوض میکنم. بین چند ساعت تا چند روز دوام میارن. هیچ گزینه ی سومی هم که برام واضح باشه ندارم. فاصله ی تصمیماتی که میگیرم خیلی زیاده و دائما اتفاق میفته. درسته که اگه توی سربازی فکرم راحت تر بشه میتونم بهتر تصمیم بگیرم ولی الآن خیلی رو مخه. البته مطمئن نیستم توی سربازی این مشکل برطرف بشه و تصمیم گیری راحت تر بشه. ولی فکر میکنم راحت تر بشه.
قضیه اینجاست که حس میکنم رتبه یکی دو رقمی کنکور زبان و شاگرد اول بودن اون رشته و خوندن تمام کتاب ها و جزوات دوتا زبان دیگه، اینا همش رو میتونم انجام بدم. اینطور نیست که حدس بزنم یا بگم سعی میکنم این کارو کنم واقعا حس میکنم میتونم و هیچ کاری نداره. این شاید یک درصد مزایای LLI هم نباشه. ولی اون معایبش هم از همه جهت غل و زنجیر میزنن به روان. دلیل اینکه انقد منتظر ۱۹ مهر و سربازی هستم اینه که حدس میزنم با تغییر موقعیت بتونم اون غل و زنجیرهای روان رو حذف کنم. اگه این چند سال توی این محیطی که الآن توش هستم بودم و با نهایت تلاشی که هر دقیقه کردم، نتونستم ذهنمو از شر این آت آشغالای ذهنی پاک کنم پس بعداً هم نمیتونم. راه حلش میتونه تغییر محیط باشه. شاید دلیل همون ۲۴ ساعته دویدن و نرسیدن هایی که چندروز پیش توی مثال بیابون و سراب نوشته بودم اینه که اصلا این محیطی که هستم هیچ راه حلی وجود نداره که بخوام بهش برسم.

--------------------------------------------
(شهریور ۹۶)
یه آروزی خوب میکنم برای LLI عزیزی که اینو میخونه یا نمیخونه.
آرزو میکنم جسمتون سالم بمونه، حداقل از دست LLI سالم بمونه.
درست به اندازه ای که میتونه ذهن رو پودر کنه زورش به جسم هم میرسه.

--------------------------------------------
(شهریور ۹۶)
تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه، خودتی.
ارزشمندترین چیزی هم که توی زندگیت (هرچقدر هم جهنم باشه) داری، خودتی.
وقتی وجود درونت ناله میکنه و توی آتیش میسوزه، صداشو بشنو. اگه صداشو نشنوی میمیری. وجودت عاشقته، و نه هیچ وقت هیچ کس دیگه.
صداش واضحه.

--------------------------------------------
(شهریور ۹۶)
آخرین بامداد شهریور.
فکر میکنم دیگه حرفی برای نوشتن نباشه. این یکی دو ماه گذشته خیلی دری وری نوشتم. حل کردن تمام مشکلات رو میذارم به عهده ی ۱۹ مهر که برای اولین بار دیگه مجبور نیستم انقد آدم خوبی باشم. اگه یه دستگاه اختراع شده بود که دقیق میتونست خوب بودن آدما رو تشخیص بده احتمالا خوب ترین و مراعات کننده ترین آدم به حساب میومدم. اینو بعیده یه غیرLLI متوجه بشه (حتی اگه فکر کنه متوجه میشه هم بهش میگم که فکرش اشتباهه)، شاید نصف بیشتر LLI ها هم نتونن تشخیص بدن چون زندگی ها متفاوته از یه جنبه هایی. (البته اگه اصلا LLI وجود داشته باشه توی این تیکه از کره ی زمین). خوب ترین آدم از شدت لطف به دیگران، هرچند خود دیگران نمیدونن داره بهشون لطف میشه ولی خب مهم نیست به هرحال من لطف میکنم و زندگیشون رو از کثافت و گند LLI دور نگه میدارم. قیمتش مواد مذاب ریختن روی مغزمه که تمام این چندسال پرداختش کردم و بازم میگم که یه غیرLLI حتی اگه دکترای روانشناسی هم داشته باشه باز نمیفهمه این یعنی چی. ۱۹ مهر دیگه توی خونمون نیستم و بهترین آدم دنیا دیگه به اعضای خانوادش لطف نمیکنه چون دیگه نیست چون دیگه راحته. دوست دارم ببینم یه هفته بدون مواد مذاب چطور میگذره. حدس میزنم سربازی به نسبت توی خانواده بودن، پادشاهی کردن باشه. هرچند هر خانواده ی دیگه ای هم داشتم همین بود فرقی نداره، آدما همون آدمان، قطعا خانوادم به نسبت خودشون مشکل ندارن و آدمای عادی و بدون مشکل هستن، مثل ۹۹درصد خانواده های دیگه. ولی خب وقتی من به عنوان یه عضو خانواده تفاوت های خوب و بدی دارم که بینهایت فاصله داره با خصوصیات اصلی و عمده ی بیشتر آدم ها از جمله خانوادم، زندگی رو اونقد سخت میکنه که نمیشه تصورش کرد. شاید به حداقل دفعات ممکن برگردم خونه. وقتی از خونه دربیام تمام تلاشمو میکنم که دیگه برنگردم. حاضرم وسط بیابون چادر بزنم ولی دیگه از ۱۰۰ کیلومتری اینجا رد نشم یا با هیچ آدمیزادی که ذهنش با ذهن من فرق داره زندگی خانوادگی نکنم. درسته که بقیه آدما هرجایی از جامعه هم همینطور عادی و خوب مثل خانوادم هستن ولی قطعا فرق هست بین اون آدما و خانوادم چون بقیه غریبه هستن ولی اینا خانواده هستن. خانواده حرمت داره و من باید هروقت که پیش خانواده هستم حتی اگه خوبی نکردم بدی هم نکنم و واقعا سه چهار ساله بدی نکردم. کوچکترین بدی نکردم. خوبی های کوچیک بوده، ولی بدی نبوده. واقعا خسته شدم از سوزوندن مغزم به دست خودم برای نگه داشتن حرمت خانواده. حتی اگه نمیتونستم برم سربازی بازم حرمت رو نگه میداشتم، تا همیشه نگه میدارم هیچوقت قرار نیست بشکنه ولی واقعا سخته. برای همین بعد از این همه سال زندگی که مثل گیر کردن توی یه قبر کوچیک و بدون هوا و گرمه (که خودم برای خودم درست کردم تا به دیگران آسیب نزنم) دیگه واقعا دلم نمیخواد برگردم. یکم برای خودم دلم بسوزه. رکورد نگه داشتن حرمت، رکورد خوب بودن، رکورد تحمل، رکورد فکر کردن به خوبی دیگران به جای اینکه به خوبی خودم فکر کنم، رکورد عمر................................... یه غیرLLI حرمت کسی رو به مدت یک ساعت قراره نگه داره و به نفع طرف مقابل کار کنه و اون یه ساعت به نفع خودش فکر نکنه. همون یه ساعت رو اگه یه LLI میخواد به نفع کسی دیگه کار کنه و به خوب بودن طرف مقابل فکر کنه  و از نفع خودش بگذره براش یه روز، یه هفته و شاید یه ماه میگذره. من الآن ۲۱ سالمه ولی انگار ۲۱۰ سال عمر کردم. همه چیز طولانی میگذره. زمان تعریف دیگه ای داره. حتی اگه بیکار نباشم و یه کاری هم انجام بدم بازم زمان طول میکشه انگار هر صدم ثانیه رو لمس میکنم و از همه جهت بررسی میکنم و کلی وقت باهاش میگذرونم و بعدش صدم ثانیه ی بعدی از راه میرسه. ۲ ساعت کلاس دانشگاه میرفتم وقتی کلاس تموم میشد جون میدادم یعنی واقعا پیر میشدم یه عمر میگذشت، حتی اگه مشکل خاصی با درس نداشتم ولی شلوغی و مزخرف بودن کلاس و اون همه دانشجو واقعا همشون رو مخ بودن. ساکت شدن کلاس هم از اتفاقات خیلی کمیاب به حساب میومد. به جرأت میگم دو سوم روزهای زندگیم توی خونمون مهمون داشتیم که حداقل چند دقیقه و حداکثر سه چهار روز توی خونمون بودن. یه وقتایی یه مهمونایی هستن که میتونم بعد از چند دقیقه سلام احوال پرسی پیششون نشینم و پاشم بیام پشت کامپیوتر به روش خودم وقت تلف کنم ولی بعضی از مهمونا هم طوری هستن که نمیتونم پیششون نشینم و باید بشینم. اون لحظات هم خیلی میگذره. اگه تصور کنیم که صدم های ثانیه جون و شخصیت پیدا کنن مثل نقاشی یا کارتون، انگار با هر کدوم از صدم های ثانیه میرم یه لیوان مواد مذاب میخوریم و تعریف میکنیم تا صدم ثانیه ی بعدی میرسه و با اون هم همین کارو میکنم تا چند ساعت میگذره و اون مهمون بالآخره میره. اونایی هم که به شکل گله ای میان (۱۰ نفر به بالا) و چند روز میخوان بمونن هم که دیگه اصلا حرفشو نزنم. راه رفتن توی خیابون شلوغ، انگار همه چیز متوقف شده و فقط من متوقف نشدم. خیابون دیگه مثل یه لیوان مواد مذاب خوردن همراه با هرکدوم از صدم های ثانیه نیست، مثل شنا کردن توی استخر مواد مذابه. یه مثال فرضی براش بزنم، انگار که یه دستگاهی بهم وصل باشه که تا یه شعاع نامشخصی از اطرافم رو، هر چیزی که هست، هر آدمی که هست، هرچیزی که هستش رو بررسی کنه، اگه یه چیزه، اون چیز رو بررسی کنه، اگه آدم داره رد میشه، این دستگاه با تمام قدرتش بخواد تمام جزئیات ظاهر و باطن و ذهن طرف رو بررسی کنه. طوری که نشه دستگاه رو خاموش کرد، اصلا خاموش شدنی نیست. اگه این اتفاق رو از دور قضاوت کنیم می بینیم خیلی چیز ناجوری هم نیست ولی اینطور نیست. وقتی که اون حجم اطلاعات که در همدیگه تنیده شدن وارد ذهن میشه تجزیه کردنش سخته. جزئی ترین رفتارها، حرکات، صحبت ها، هرچیزی رو میگیره و میفرسته توی ذهنم و باید بررسیش کنم. مثل خالی کردن آب از توی قایق وسط دریا، وقتیه که داره یه بارون خیلی شدید میباره، هیچ راهی نیست به جز اینکه تندتند آب رو خالی کنی وگرنه واقعا غرق میشی. ذهنم هم اگه چیزایی که LLI برام میفرسته رو بررسی نکنه میسوزه، یه اجبار دائمی که هر لحظه درحال اتفاق افتادنه. چند ساله عروسی یا ختم هیچکس نرفتم. یا مهمونی یا هرچیز دیگه. فقط سالی یه بار خونه فامیل های نزدیک. نمیدونم چندتا عمه دارم، نمیدونم چندتا عمو دارم. نمیدونم کدوم یکی از فامیلامون دخترعمه پسرعمه دخترعمو یا پسرعموم هستن، اسمشون هم دقیق نمیدونم. هفت هشت سالم بود که خواهرم ازدواج کرد و خونشون یه ربع فاصله داشت و داره و همه میرفتیم و میومدن و میریم و میان ولی تا ده سال بعد از ازدواجش نمیدونستم که شوهرش پسر عمومه، هیچوقت هم کنجکاو نبودم. پسرخاله ها و دخترخاله ها و پسردایی ها و دختردایی ها، معمولا یکی دوسال بعد از ازدواجشون میفهمم ازدواج کردن. توی مدرسه تا قبل از دبیرستان و افسردگی بدون اینکه چیزی بخونم نمره ی بالا میگرفتم، سر کلاس با دقت گوش میدادم و شب قبل از امتحان هم یکی دو ساعت میخوندم و میرفتم نمره ی خوب میگرفتم. هیچوقت بقیه رو درک نکردم که معلم وقتی میگفت اینایی که میگم رو بنویسید بهش گوش میدادن، معلم شروع میکرد یه چیزایی رو میگفت و تمام بچه های کلاس هم تک تک کلماتشو مینوشتن مثلا درس فارسی و معانی شعر و این چیزا، یه چیزایی مینوشتن که همشون بلد بودن ولی فکر میکردن چون معلم داره میگه پس بلد نیستن پس باید بنویسن. اصلا هم حواسشون به این جمع نمیشد که بلدن، فقط مثل ربات اطاعت میکردن و دقیقا چیزی که معلم میگفت رو مینوشتن، تصویر وقتایی که سر همه خم بود روی میز و یه چیزایی مینوشتن و فقط من چیزی نمینوشتم رو یادمه. فقط چیزایی که بلد نبودم رو مینوشتم که بخونم ولی بقیه همه چیز رو مینوشتن. توی دبیرستان چیزی نمیخوندم و نمره هم نمیگرفتم دلیلش هم الآن میفهمم که شروع مرحله ی جدید LLI بوده چون سر کلاس دیگه حواسم مثل قبل نمیتونست جمع باشه. قبلا که سر کلاس هرطور که بود درس رو متوجه میشدم، دبیرستان و دانشگاه دیگه حتی اگه میخواستم هم متوجه نمیشدم یعنی میفهمیدم ولی حواس پرتی که دلیلش LLI بود، توی ذهنم فوران میکرد. چیزایی که دوست ندارم زیادتر از بقیه چیزا میگذرن. وقتی ذهنم پرانرژی میشه زمان و تمام اتفاقات رو با تمام جزئیات حس میکنه. وقتی خیلی بی حال باشم هم باز زمان رو زیاد حس میکنم فقط از نوع بیحالش. توی عمرم از کودکستان تا الآن هیچوقت هیچ آدمی ندیدم که حس کنم شباهت کوچیکی بهم داشته باشه. هیچی به هیچی. دنبال همچین آدمی بودم ولی دیگه دنبالش نیستم. نه الآن نه بعداً. از این به بعد کمتر اینجا چیزی مینویسم و به خاطر سربازی هم قطعا کمتر سر میزنم. اگه کسی بود و این سه صفحه رو خوند و اون فیلم یه دقیقه رو دید و ۱۰۰درصد حس کرد LLI داره و دوست داشت چیزی بگه میتونه کامنت بذاره ولی دیر می بینم و جواب میدم چون دیگه در دسترس نیستم. LLI عزیز امیدوارم به دست خودت بتونی از پس خودت بربیای و امیدوارم حداقل ها رو برای خودت فراهم کنی یا داشته باشی که خیلی از این حالت رنج نکشی. من سعی میکنم دیگه به این آدمیزادهای عادی نزدیک نشم که بعدا یه وقت نیاز باشه بهشون درباره ی LLI توضیح بدم یا بخوام رفتارمو توضیح بدم که همیشه بهم ثابت شده همش اتلاف انرژیه. صمیمی نشدن با نسل بشر بهترین گزینه ست. دوست باش، همکاری کن، بینشون باش، زندگیتو کن ولی صمیمی نشو که هیچ عاقبت خوبی نداره. (صمیمی شدن با غیرLLI که به نظرم اصلا به درد نمیخوره، صمیمی شدن با آدم LLI هم چون هیچ تجربه ای ندارم نمیدونم چطوره ولی حدسم اینه که صمیمی شدن با آدم LLI هم به درد نخوره) هر آدمی که باهاش صمیمی بشی یه مانعه جلوی راهت برای رسیدن به زجر کمتر.
LLI محترم، دیگه هیچ آرزویی برات ندارم. همونطور که همیشه حسش کردی، متأسفانه یا خوشبختانه راه حل ۹۹درصد مشکلات و سوال های دنیا رو توی مغزت داری، چیزی که آدمای عادی ندارن. راه حل زندگی خودت هم داری پس با این قدرت توی ذهنت، راهت رو پیدا کن و سعی کن مشکلاتت رو حل کنی.

--------------------------------------------
(مهر ۹۶)
یه متن طولانی این قسمت نوشتم ولی از بس واقعی بود پاکش کردم.
ثبت کردنش برخلاف هدفی بود که داشت، هدفش و اینجا ثبت کردنش همدیگه رو نقض میکردن. همه ی آدما به جز یه نفر از بین هر ده میلیون نفر، اونقدر احمق، خودخواه، سنگدل و آدم هستن که نوشتن حرفای واقعی هیچ فایده ای نداشته باشه.

--------------------------------------------
(مهر ۹۶)
از اینکه انقد آدمیزاد میره رو مخم بدم میاد.
خراب شدن فکر اونقد شدید و تیز و خشن میشه که مغز رو تیکه تیکه میکنه، خوب شدن فکر هم بیش از حد خوب و دلنشین میشه که آخرش که دوباره خراب میشه پشیمون میشم از اون همه خوب بودن، دوباره خراب شدنش تموم میشه خوبیش بالا میاد و پشیمون میشم از اون همه نفرت. واقعا قابل کنترل نیست. ولی همیشه سعی میکنم حتی یک درصد بیشتر هم که شده مغزمو نگه دارم توی قسمت خوب بودنش. اگه به یه کاری مشغول باشم بهتر میشه. امیدوارم به بهتر شدنش. تا یه حدیش مربوط به سعی کردن میشه ولی خیلی خارج از کنترله.

--------------------------------------------
(مهر ۹۶)
بلند شدن از زمین برای ادامه ی راه، بعد از پرس شدن مثل قبرستون ماشین ها که ماشین رو مچاله میکنن و به شکل مکعب درمیارن.
عمل به جای حرف.
LLI بیشتر اوقات یه انرژی خاموش نشدنی برای سریع و قوی کنار گذاشتن مشکل و ادامه دادن زندگی داره. اجازه نمیده به روز از نو، روزی از نو برسه. خیلی مشکلات بزرگ رو لحظه ای، دقیقه ای یا ساعتی از بین میبره و یه انرژی جدید تزریق میکنه (به جز دوره های افسردگی). این همه معایب نوشتم، یه دونه هم مزایا.

--------------------------------------------
(مهر ۹۶)
اینکه با تغییر محیط، یه سری چیزا برام تغییرات اساسی داشته باشن رو حس میکنم. از بین رفتن درصد زیادی از افسردگی، باز شدن غل و زنجیرها بعد از این همه سال، شگفت زده شدن به محض ورود به فضای باز بعد از این همه سال سلول انفرادی سیاهچال، بهبود وضع زندگی از منفی هزار درصد به صفر درصد، خروج از محدوده ی "استفاده از توانایی مطلقاً ممنوع" و ورود به محدوده ی "استفاده از توانایی آزاد" مثلا اجازه ی نفس کشیدن به معنی واقعی بیولوژیکی کلمه، افزایش حواس برای یادگیری چیزایی که الآن نمیتونم یاد بگیرم، اتصال واقعی به LLI و رام کردنش و کنترل کردنش، و بالآخره شروع رشد از صفر. فکر میکنم تنها تاریخ تولدم ۱۹ مهر ۹۶ باشه که از خونه میرم سربازی. حس خوبی داره که بعد از کلی سال زندانی بودن توی پایین ترین نقطه ی یه کوه آتشفشان فعال بزرگ بتونم بیام بالا و برسم به سطح زمین.
سطح زمین نزدیکه، حسش میکنم.

--------------------------------------------
(مهر ۹۶)
دیروز وقتی فهمیدم سربازی افتادم نیروی هوایی خوشحال شدم چون تمام این چند ماه مقصدم رو نمیدونستم و هیچ حس خوبی نبود، از طرفی هم بهترین جا برای دوران سربازیه. طبق چیزی هم که از هرکسی که باهاش صحبت کردم شنیدم، نیروی هوایی خیلی خوبه. اگه خوشم بیاد و خودشون هم برای استخدام لوس بازی درنیارن احتمالا همونجا بمونم و کار کنم. وقتی فکر میکنم به اون تغییر نظرهایی که همیشه داشتم درباره ی دانشگاه و استخدام توی سربازی، همیشه پنجاه پنجاه بود و واقعا نمیدونستم چیکار کنم ولی الآن که می بینم نیروی هوایی هستش دیگه پنجاه پنجاه نیست و اگه محیطش خوب باشه که حدس میزنم خوبه، بهترین شغلی میشه که من میتونم داشته باشم چون اگه شغل اصلی زندگیم غیرثابت باشه و بین مردم باشه ذهنم خودشو دائماً تحت فشار میذاره. نیروی هوایی اگه بتونم از طریق سربازی استخدام بشم خیلی خوب میشه چون هم ثابته هم بین مردم نیست. ذهنم اونقد خودش رو سوزونده که با داشتن همین دوتا مورد (شغل ثابت و دور از جامعه) پیش خودم خوشبخت ترین آدم بین هفت هشت میلیارد آدم به حساب میام، از یه دید دیگه نگاه کنم درواقع زندگی عادی و صفر درصدم تازه شروع میشه. چیزی که بقیه آدما از لحظه ی تولدشون ازش برخوردار بودن، زندگی صفر.
اگه هم ناز کنن و استخدام نکنن که اوضاع خوب پیش نمیره.
امیدوارم درست بشه. از طرفی هم همیشه پیشنهاد استخدام به سربازها میدن و احتمال ۹۹درصد مشکلی نباشه.
درکل خوشحالم.

--------------------------------------------
(مهر ۹۶)
- کمبود منع پنهان به اضافه ی افسردگی: نفرت از خیلی چیزا مخصوصاً آدما.
- کمبود منع پنهان بدون افسردگی: شرایط روانی تا حد زیادی خوب و علاقه به رشد دادن و کمک به آدما.
برای LLI محترمی که این رو میخونه یا نمیخونه مورد دوم رو آرزو دارم.
هروقت مورد اول برام پیش میاد و بعدش که تموم میشه یا تمومش میکنم حس پشیمونی داره.

--------------------------------------------
(مهر ۹۶)
به سمت بهتر شدن و خوشحال شدن، کم رفتن بهتر از هیچی نرفتنه.
یه وقتایی ذهن به خیلی چیزا گیر میده چون سرعتش خیلی بالاست و میخواد اصلاحشون کنه ولی واقعا نمیشه و نتیجه ش میشه بیش از حد اذیت شدن مغز.
به نظرم برای مغز یه LLI کنترل کردنش برای قناعت در اصلاح اطرافش یه هنره.
یه وقتایی نیازه سریع باشی، یه وقتایی باید ترمز کنی وگرنه نمیتونی بپیچی.
میشه گفت از اصلی ترین چیزاییه که باید یه LLI از فکر به عمل تبدیلش کنه.
از چیزاییه که به کنترل کمبود منع پنهان و شروع استفاده ی مثبت ازش تأثیر میذاره.

--------------------------------------------
(مهر ۹۶)
روز اول سربازی به امید تغییر محیط و صبح شدن این شب تموم نشدنی، بعد از ۷ ساعت داخل پادگان بودن، ۵ روز و نیم مرخصی اجباری برای درست کردن سایز پوتین (با عوض کردن با بقیه یا با مغازه یا خریدن پوتین جدید درصورت دلخواه). از بس منتظر سربازی رفتن بودم و وقتش نمیرسید و حالا هم که رسید همون اول کار برگردوندن که واقعا خسته شدم از اینکه انقد منتظرم اوضاع جواب بده ولی نمیده. میدونم چند روز دیگه سربازی بالآخره درست حسابی شروع میشه ولی تا همین الآنش واقعا خسته شدم از انتظار. اگه فرا رسیدن زمان یه همچین چیز به درد بخوری دست خودم باشه و بخوام انجام بشه اصلا معطل نمیکنم. اینم یکی دیگه از مثال های توهم هستش که چند وقت پیش دربارش نوشته بودم. وقتی که کاملا مطمئنی یه چیزی داره درست میشه، اصلا شک نداری ولی وقتی نزدیک تر میشی می بینی همش یه سراب بوده. اصلا نمیدونم بشه اسمشو گذاشت توهم یا چیز دیگه، ولی منظورم همین دویدن و نرسیدنه. هرچند سربازی هم برم چون بدنم آماده ی فعالیت شدید نیست کلی داغون میشه ولی واقعا خیلی وقته حوصله ی ورزش ندارم، مثل حوصله نداشتن برای خیلی چیزای دیگه.
یه وقتایی از خودم میپرسم برای چی یا کی دارم اینا رو مینویسم. هربار میدونم که قطعا فقط برای خودم نیست یعنی از کارایی مثل نگه داشتن اتفاقات و نوشته های این شکلی خوشم نمیاد ولی شاید چند سال دیگه یکی نیاز داشته باشه اینا رو بخونه. وجدانش آروم بشه. این سرد و گرم شدن ذهنم وقتی که توی حالت منفیش هستم خیلی ناجوره، شدتش از بعضی سرد و گرم شدن های آدمایی که اختلال دوقطبی دارن کمتره ولی با این حال بازم خیلی ناجوره، وقتی توی حالت منفی به کارایی که توی حالت مثبت کردی فکر میکنی، واقعا داغون میشی، دوست داری جوری از همه ی اتفاقات و زمان و مکان دور بشی و اصلا وجود نداشته باشی که..... به جای اون چندتا نقطه هیچ جمله ای ندارم. توی اون حالت امید نداری به اینکه دوباره برگردی به حالت مثبت، دلت هم نمیخواد ولی برمیگردی، مسئله فقط زمانه. دست خودت نیست. دوباره شاد و پرانرژی و امیدوار، هیچ مشکلی نیست که نتونی حلش کنی، از هیچی نمیترسی، با تمام قدرت. توی این حالت هم دلت نمیخواد برگردی به حالت منفی ولی باز برمیگردی. تمام اون قدرت با تلخی تمام از بین میره. فقط افسردگی می مونه و کز کردن زیر پتو و آرزوی وجود نداشتن. خود منفیت از خود مثبتت متنفر میشه، خود مثبتت از خود منفیت متنفر میشه.

--------------------------------------------
(آذر ۹۶)
امروز جمعه ۱۷ آذرماه. دو ساعت دیگه باید راه بیفتم برم پادگان چون مرخصی پایان دوره تموم میشه. البته حدود ۲۵ روز پیش هم مثل این بار دو روز و نصفی و کمتر از سه روز اومدم مرخصی ولی از بس که کار زیاد بود و وقت کم، فرصت نشد چیزی بنویسم. دوره آموزشی با همه سختی های فیزیکیش تموم شد، از نظر روانی هم تقریبا مشکل خاصی نبود. این ۶۰ روز تک تک لحظاتش جوری میگذشت که انگار هیچوقت قرار نبود تموم بشه، خیلی خیلی آروم. ولی الآن که تموم شده انگار فقط یه روز گذشته. وسایلی هم که برای بعد از این نیاز میشه رو برداشتم و آمادست. اهل کتاب نبودم چون اعصاب نداشتم ولی چندتا کتاب برداشتم ببرم وقتای بیکاری بخونم. جنس بیکاری دوران سربازی با بیکاری که قبل از سربازی تجربش میکردم فرق داره، بیکاری توی سربازی خیلی سریع و قوی مغز رو غیرفعال میکنه و بعد از ۲۱ ماه که طرف برمیگرده به زندگیش واقعا مغزی براش نمونده. اینو دقیقا بین سربازهایی که اونجا بودن دیدم. قبل از سربازی هم حالم افتضاح بود ولی همونطور که حدس زدم توی سربازی مغزم یه نفس کشید و به حالت عادیش برگشت. هرچند توی همین دو سه روز مرخصی کوتاه هم که برگشتم جرقه های خراب شدن روانم همونطور که قبلا خراب میشد رو احساس میکردم. خوشحالم که دوره آموزشی رو تموم کردم. سختی زیادی داشت ولی تموم شد و نتیجه ش شد یه روان عادی، یه بدن آماده فعالیت و اعتماد به نفسی که این اندازه انتظارشو نداشتم. یه خرده اعتیاد به ورزش هم پیدا کردم. فکرم بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم رشد کرده تا الآن توی سربازی. با قبل از سربازی فرق کردم. طبق چیزی که توی این دوماه تجربه کردم کسی که میره سربازی با کسی که نمیره سربازی فرق زیادی داره. خیلی ها میگن توی زندگی سختی کشیدیم مرد شدیم فلان شدیم، خودمم خیلی سختی کشیدم و فکر میکردم مرد شدم و از این حرفا، ولی به نظرم جنس سختی سربازیه که میتونه یه پسر رو تبدیل به مرد کنه.

--------------------------------------------
(آذر ۹۶)
اواخر آذرماه. بعد از اینکه دوره آموزشی هفته پیش تموم شد همه رفتن به چندتا شهر، من شهر خودم موندم. یه هفته ول بودیم که به دوره ی "ول در یگانی" معروفه و نمیدونستم انقد دوره ی چرتیه. درست همونقدر که هفته ی اول آموزشی از نظر فیزیکی اونقد سخت بود که جسمم داشت منفجر میشد و هفته ی اول هیچ شبی از شدت درد خوابم نبرد، این هفته ی ول در یگانی هم درست همون اندازه از نظر روانی سخت بود. با ول بودن توی بیرون سربازی فرق داره. از طرفی هم ۶۰ روز قبلش کاملاً فشرده کارای مختلف میکردیم حالا یه دفعه ول شده بودیم و احساس پوچی داشتیم. این ۶۰ روز هیچوقت چیز خاصی از تاریکی های LLI سراغم نیومد ولی توی اون یه هفته خیلی سریع فکرمو گرفت تا اینکه دیروز اومدم مرخصی و ازش فرار کردم. دو روز دیگه برمیگردم تا تقسیم بشم و برم سر جایی که باید باشم. حدس میزنم سربازی از اون مرحله به بعد برام راحت تر باشه. توی این یه هفته دوباره فکر شغل اومد توی ذهنم. نمیدونم واقعا استخدام ارتش رو میخوام یا نه. نمیدونم میتونم یا نه. البته خواستن یا نخواستنش مهمتره که واقعا نمیدونم. دیروز یه چیز خوبی به ذهنم رسید، این بود که دلم میخواد شغلم چیزی باشه که وقتی هم رفتم خونه و بیکار شدم بتونم روی شغلم یه سری کارا کنم و یه جوری باشه که توی وقت بیکاریم دلم بخواد یه چیزایی در رابطه با شغلم انجام بدم و پیشرفتش بدم. کاری باشه که بهش علاقه داشته باشم هرچند درآمدش هم اگه خیلی نبود اشکال نداره. ولی ثابت باشه. باید بگردم.

--------------------------------------------
(دی ۹۶)
هفته برگ شدم، یعنی پنج شنبه بعد از ظهر برمیگردم و شنبه صبح باید اونجا باشم.
وقتی برمیگردم خونه حالم میشه همون حالی که قبلا داشتم، شاید با شدت کمتر.
خلاصه ی حسی که بین سربازی و خونه دارم فقط یه چیزه،
فرار از فرار از فرار.
اونجا همچین بد نمیگذره، همچین خوش هم نمیگذره. قبل از این دوره ی جدید وقتی دوره ی آموزشی بودم از بس سرم شلوغ بود ذهنم فرصت نداشت تا برای افسردگیش نفس بکشه، ولی حالا فرصت پیدا کرده و برگشته به چیزی که بود. هرچند درکل نسبت به قبل بهتر شدم چون مسئولیت دارم و یه کارایی به عهدم هست و یه ذره مشغول میشم، ولی وقتی سربازای دیگه رو می بینم همون حسی رو پیدا میکنم که وقتی قبل از سربازی مردم رو می دیدم اون حسو پیدا میکردم. حس تنفر همراه افسردگی. اصلا برای همین دوست داشتم از آدما دور باشم که این حس رو پیدا نکنم. اونجا هم یه جامعه ی کوچیکه. اگه یه دکمه بود که با زدنش کل دنیا از بین می رفت بدون درنگ میزدمش، آدما لیاقت زندگی ندارن. پنج شنبه از اونجا فرار میکنم تا بیام خونه و نفس بکشم، شنبه صبح هم از اینجا فرار میکنم تا برم پادگان و نفس بکشم. آدم اگه رفیق داشته باشه اینجور براش نمیگذره، خوش میگذره، حتی با یه دونه رفیق، ولی وقتی رفتارت و فکرت و حرفت و دلخوشی هات با طرف مقابل هماهنگ نباشه نمیشه با طرف دوست شد صمیمی شد. شاید بشینیم باهم سه ساعت هم حرف بزنیم ولی ته دلم خودم هستم و خودم. عاشق تنهایی هستم و حالم هم از تنها بودن به هم میخوره. البته توی پادگان یه نفر هست که چندتا دونه اشتراک و کلی تفاوت داریم و شاید بتونیم دوستای نزدیک تری بشیم. الآن که به نوشته های قبلی یه نگاهی انداختم دیدم که یه سال از وقتی که فهمیدم LLI دارم گذشته، باید بیشتر تلاش کنم برای خودم دلخوشی درست کنم تا افسردگی LLI کمرنگ تر بشه. اصلا همین الآن که یادم اومد میتونم برای خودم دلخوشی درست کنم ذهنم آروم تر شد. چیز مهم، کاریه که خودم برای خودم بکنم، بعدش هم ارتباط و معاشرت با دوست و رفیق، اگه بود بود، نبود هم نبود. خودم همیشه برای خودم هستم.

--------------------------------------------
(دی ۹۶)
اواسط دی ماه. همچنان مثل همیشه دلم میخواد وارد یه جنگل بزرگ بشم و چند هفته بعدش از یه طرف دیگه ی جنگل برم بیرون. بدون هیچ امکاناتی.
حس میکنم آرامشی که توی سربازی به دست آوردم فقط یه چیز موقتیه، یعنی شرایط به محض اینکه برگرده و مثل قبل بشه اذیت شدن ذهنم هم برگرده، چون توی مرخصی ها برمیگرده. قبلا دوست داشتم بدوم ولی چون آمادگی جسمی برای زیاد دویدن رو نداشتم نمیتونستم بدوم. الآن میتونم زیاد بدوم خیلی حس خوبی داره. باید یه راه موقتی و بی دردسر و جمع و جور برای پول درآوردن پیدا کنم، میتونم ازش یه پله بسازم برای بقیه ی راه. هرچند کلی کار مختلف کردم و هیچکدوم جواب نداده ولی هربار که چیز جدیدی پیش بیاد امتحان میکنم. دوست دارم چند هفته توی یه جنگل بزرگ باشم و از همه چیز جدا باشم.

--------------------------------------------
(دی ۹۶)
تصمیم گرفتم برای کنکور زبان ۹۸ بخونم و رتبه تک رقمی یا دو رقمی بیارم و برم رشته ی مترجمی زبان انگلیسی. مطمئنم توی چهارسال دانشگاه مهارت هایی از ترجمه یاد میگیرم که مثل قبل با کندی ترجمه نکنم.
درباره ی چیزی هم که چند روز پیش نوشتم و این که یه پسر با سربازی مرد میشه، تصحیح میکنم که فقط پتانسیل مرد شدن رو پیدا میکنه و الزامی در کار نیست. اتفاقا ممکنه خراب بشه. زندگی توی جای خیلی خلوت هم دیدم که درست مثل زندگی توی جای خیلی شلوغ شکنجه ی مغزه و به درد نمیخوره.
میخوام کتاب ببرم و برای کنکور یه سال و نیم دیگه بخونم.

--------------------------------------------
(دی ۹۶)
اواخر دی ماه. یکی از نتایجی که از آرامش محیط جدید گرفتم اینه که، اگه کسی بهت بدی میکنه، باهاش برخورد کن و راهتو ادامه بده، زندگی پر از اتفاقات مختلفه، روی هر اتفاقی نباید از یه حدی بیشتر وقت و فکر گذاشت. اینو قطعاً میدونستم ولی نمیتونستم عملیش کنم. الآن میتونم، هرچند ممکنه موقت باشه.

--------------------------------------------
(بهمن ۹۶)
توی این یه ماه میدونستم درباره ی آیندم مطمئن نیستم فقط نمیخواستم بهش توجه کنم. نمیدونم چیکار کنم. بعداً یه نگاهی به دروس رشته ی تجربی میندازم و فکر میکنم که ببینم کنکور تجربی بدم یا نه. از رشته های تجربی برم یا نه. سعی میکنم دنبال هرچیزی که رفتم دنبال کارای عملی و فنی هم برم. فعلا که سربازم از نظر کلاسای فنی و حرفه ای رفتن محدودیت دارم. دوست دارم آشپزی یاد بگیرم. هنر خوبیه. درامد هم داره بد نیست. برق هم دوست دارم. به درد میخوره.
تجربه ها و افکار چند وقت یه بار تکرار میشن، یادمه خیلی سال پیش بود، درست یادم نمیاد شاید ده سال پیش بود که فکرم درحال رشد بود و به این نتیجه رسیدم که برای بهتر کردن فکرم و رفتارم، باید خودم رو از بیرون نگاه کنم، به خودم از چشم کسی دیگه نگاه کنم. ببینم دارم چیکار میکنم. امروز دوباره این فکر اومد توی سرم، خودمو از بیرون نگاه کنم و از اتفاقات ناخوشایندی که هرروز پیش میاد ناراحت نشم فقط نگاه کنم و بگذرم. به خودم بیشتر اهمیت بدم.
خواب خیلی ارزش داره.

--------------------------------------------
(بهمن ۹۶)
اواخر بهمن ماه. چند روزه که یه چیزی شبیه به آرامش دارم. زمان برام طور دیگه ای شده. دوست دارم یه چیزی بنویسم. قبلاً هم پیش اومده بود دلم بخواد چیزی بنویسم ولی زود تموم میشد، این بار چند روزه که این علاقه باقی مونده. هرچند ممکنه مثل خیلی چیزای دیگه یه حس زودگذر باشه. امتحانش میکنم.

--------------------------------------------
(اردیبهشت ۹۷)
۸ ماه از سربازیم گذشته.
حس میکنم غروری که قبلاً داشتم درمورد دکتر نرفتن نابجا بوده و میخوام برم پیش روانپزشک یه دارویی چیزی بگیرم بخورم افسردگیم درمان بشه. هیچ جوره نمیتونم برطرفش کنم. از تلاش کردن برای برطرف کردنش کلاً خسته شدم. فقط پنج شنبه ها عصر و جمعه ها خونه هستم و امروز پنج شنبه هم رفتم چندجا که دکتر روانپزشک بود ولی همشون بسته بودن. حوصله ندارم وسط هفته مرخصی بگیرم بیام برم دکتر. اگه بتونم یه روانپزشک پیدا کنم که پنج شنبه عصر هم مطبش باز باشه میرم پیشش.

--------------------------------------------
(خرداد ۹۷)
امروز ۱۸ خرداد. دیروز عصر برای اولین بار رفتم پیش یه روانپزشک و صحبت کردیم، بهم دارو داد و گفت که اختلال دوقطبی دارم. حدود نیم ساعت شد. البته قبلش فکر میکردم روانشناسه و فقط میخواستم صحبت کنیم و مشکلم رو بگه و بعدش برم از یه روانپزشک دارو بگیرم برای اون مشکل، که خب خودش روانپزشک بود و دارو هم داد. درکل بد نبود، حالا قرص ها رو هم بخورم ببینم تأثیرش خوبه یا نه.

--------------------------------------------
(خرداد ۹۷)
۲۶ خردادماه، اگه کار واجب نداشتم واقعا مرخصی نمیومدم. یه کاری هست که توی خونه با یه ساعت هم میتونم انجامش بدم و برگردم پادگان. فقط حیف اونجا هم توی اون یه هفته اونقد ذهنم از محیطش خسته میشه که واقعا میخوام برگردم یه هوایی عوض کنم. خونه هم که هوایی نیست که بخوام عوض کنم. واقعا رو مخه. این هفته چون شنبه تعطیل بود مرخصیم به جای یه روز و نیم همیشگی، شد دو روز و نیم. این یه روز اضافه اونقدی مغزمو سوزوند که میگم کاش هیچ نمیومدم. مغزم واقعا نمیکشه. حس میکنم نسبت به قبل ضعیف تر شدم. آخر هفته از پادگان عادی میام خونه، یه روز و نیم بعدش از خونه فرار میکنم پادگان. مغزم واقعا نمیکشه نمیدونم چی کنم.

31 دیدگاه برای “نظرات شما”

    1. سلام. قبل از اینکه به این سوال جواب بدم چیز دیگه ای میگم، به قول معروف آواز دهل از دور خوش است. کمبود منع پنهان در همه حالات شکنجه ی خودش رو داره، یه آدم با کمبود منع پنهان که زندگیش بد باشه عملاً با زیرزمین جهنم هیچ فرقی نداره براش، زندگی متوسط باشه شکنجه ی کمرنگ دائمی و شکنجه ی پررنگ برای بعضی اوقات رو با خودش داره. مثلا ۲ روز شکنجه ی کمرنگ ۲ روز شکنجه ی پررنگ. زندگی هم اگه عالی باشه باز شکنجه ی کمرنگ دائمی وجود داره و درکل قطع نمیشه مگر در موقع خواب یا اوقات خاص موقتی. ریشه و اساس کمبود منع پنهان از شکنجه شدن هستش و از اذیت شدن دائمی بدون دفاع ایجاد میشه. منظورم از اذیت دائمی واقعا دائمیه، به اندازه ای اذیت های روانی تکرار میشن که دیگه مغز از کار میفته و نمیتونه به هیچی به جز گذر زمان فکر کنه (بیشتر منظورم مغز یه بچه ست چون این قضیه معمولا از بچگی شروع میشه). تمام توانایی ذهن این میشه که ثانیه ها رو بشمره و لحظات رو بشمره، این آدم دیگه آدم نیست. میشه مثل ربات و مغز دیگه کار نمیکنه. بهترین مثالی که برای این قضیه میتونم بدم اینه که تصور کنید یه آدم به یه صندلی بسته شده و نه میتونه تکون بخوره نه میتونه پاشه بره. به مدت چندین سال به طور دائمی و بدون توقف از بالای سرش هر ۱۰ ثانیه یه دونه قطره ی آب ریخته میشه روی پیشونیش. این فرد بعد از مدتی کاملاً تحت تسلط اون قطرات آب درمیاد و به هیچ چیزی نمیتونه فکر کنه به جز اینکه چند صدم ثانیه ی دیگه قراره قطره ی آب بعدی بیفته روی پیشونیش. کمبود منع پنهان دقیقاً شبیه به این نوع شکنجه ست. خب حالا میرسیم به جواب سوال بالا، دلیل اینکه نمیشه منع پنهان رو کم کرد درست همون دلیله که نمیشه اون شکنجه ی چندین ساله با قطرات آب رو شبیه سازی کرد، با یه پارچ آب، یه بشکه، یه تانکر، با هیچی نمیشه اون شکنجه رو شبیه سازی کرد و به همون دلیل هم نمیشه منع پنهان رو کم کرد.

  1. سلام به شما دوست گرامی. عذر خواهی میکنم بابت تاخیر زیاد. حقیقتا چون در چندماهه ابتدایی راه اندازی وبلاگ استقبال از آن کم بود و از سویی درگیری های کاری و درسی من زیاد شد و از سویی مهارت هایم در کنترل LLI به سطح خوبی رسید(با خوندن سایت های خارجی و صحبت با افراد زیاد LLI در فروم های خارجی) که توانسته ام تا حدود بسیاری آن را کنترل کنم و به جای زخم خوردن از معایب LLI دارم با کنترل ، از مزایای آن بهره می برم همین باعث شد مدت زیادی به وبلاگم سر نزنم. در مورد هر کدوم از سوالات شما میشه ساعت ها صحبت کرد! سوال اول اینکه آیا شما از تشخیص LLI رو خودتون اطمینان دارید؟! با خود تشخیصی به LLI بودن رسیدید یا اینکه پزشک متخصصی نیز آن را تایید کرده است؟! نکته دیگر در افرادی که LLI دارند این هست که آیا انها صرفا دارای LLI هستند یا اینکه در کنار آن دچار اختلال های ذهنی دیگری که می تواند زمینه مشترک با LLI دارند نیز هستند؟! در مورد این سوالات توضیح دهید تا اگر بتوانم وارد مرحله بعد راهنمایی شوم(اگر در وسع من باشد).
    امیدوار باشید و جنگنده!

    1. سلام دوست عزیز.خوشحالم که بهتری.
      ۸ ماهه که روزی حداقل یه بار این سایت رو چک میکنم برای نظرات. مجموعاً ۲ تا کامنت. بازم خوبه. 🙂
      عذرخواهی نیاز نیست، متوجه شدم که حالتون بهتر شده برای همین دیگه به وبلاگ سر نمیزنین و درواقع خوشحال هم بودم از این بابت. منم خیلی وقتا خیلی کامنت های سایت های خارجی رو میخونم، بیشترشون درسته و حس خاصی بهم میده. درباره ی سؤال ها هم واقعیتش سؤال خاصی ندارم. یادم نیست قبلاً داشتم یا نداشتم. فکر میکنم از اولش میدونستم راه حل از بین بردن درصد بالایی از مشکلات LLI توی زندگیم چی هستش و درواقع الآن هم منتظر گذر زمان هستم. راه حل من دور شدن از خونه و مشغول شدن به یه چیز درست حسابیه. از دانشگاه انصراف دادم، رشته عمران غیر انتفاعی. اشتباه بزرگ زندگیم رو برای بار دوم تکرار نکردم و رفتم سراغ سربازی، تا چندماه دیگه که فعلا تاریخش معلوم نیست و احتمالا مهر ماه باشه میرم سربازی، برای کنکور میخونم و میرم دانشگاه شهید بهشتی رشته ی زبان چینی. البته کاملا مطمئن نیستم و احتمال کمی هست که توی ۲ سال سربازی نظرم رو عوض کنم. ولی هم زبان رو دوست دارم هم چینی رو هم چین رو هم خلوت بودن رشته ش رو هم درس خوندن توی دانشگاه غیر از جایی که الآن هستم. تا حدی که برای توی شهر دیگه بودن دوران سربازی چنان ذوقی دارم که انگار میخوام برم بهشت. فکر کنم بیشتر مشکلاتی که از LLI داشته باشم با دور شدن از جای الآن برطرف بشه و خیلی از مزیت هاش برام درست فعال بشه.
      پرسیدید که اطمینان دارم یا نه، دارم. اگه قرار باشه توی زندگیم فقط به یه چیز اطمینان داشته باشم اون همینه.
      و سؤال درباره ی تشخیصش، خودم تشخیص دادم به دکترهای روانشناس و انواع دیگه ی پزشک های روانی اعتماد ندارم. نمیدونم چی درس خوندن یا چقدر تجربه دارن، ولی همین که میدونم احتمال زیاد LLI ندارن همین کافیه که هیچوقت برای هیچ موضوعی نرم پیششون. دنیای LLI با دنیای عادی تفاوتش قابل درک نیست. از طرفی هیچوقت نخواستم وقت و انرژیم رو تلف کنم که امتحان کنم ببینم چطورن چون اگه خوب نباشن تا مدت زیادی یادم نمیره و افسوس میخورم برای سوزوندن اون یه ساعت. البته خیلی هم قدر وقتمو فعلا نمیدونم. ولی دوست ندارم کسی دیگه وقتمو خراب کنه.
      سوال بعدیتون، نمیدونم اختلال دیگه ای هم داشته باشم یا نه. اسکیزوفرنی ندارم، چندتا چیز دیگه هم هست ویژگی های مشترک با LLI داره چندبار هم خوندم دربارشون ولی خوب نخوندم. خیلی با اختلال های دیگه آشنا نیستم.
      لطف کردید و کامنتی که قبلا داده بودم رو توی سایت خودتون تأیید کردید، پس این جواب رو اونجا هم میذارم که اگه کسی اونجا رو هم خوند کامنت ناقص نباشه.
      مچکرم ازتون.

  2. سلام دوست گرامی.
    امشب فرصت کردم تمام مطالب وبسایتتو بخونم. درکت می کنم! اما نه در واژه ها بلکه در اعماقی که تو می دانی و من و هرکه LLI هست و بس! اگر بتونم حتما سعی می کنم کمکت کنم! دلم نیومد امشب نامتو بی پاسخ بزارم! همین چند خط را نوشتم تا بدانی که هستم و درکت می کنم! خدا رو شکر کن خیلی زودتر از من دلیل چالش هایت را فهمیدی! ۱۰ سال من به سادگی تباه شد بی آنکه بدانم مشکلم چیست! اما بدان در این ۳ سالی که به LLI بودنم پی بردم و بسیار در باره آن مطالعه و تحقیق و از همه مهمتر تمرین کرده ام با وجود رسیدن به چالش های جدید و تجربه مجدد پوچ شدن ها اما روز به روز بهتر و بهتر و قوی تر و مصمم تر شدم! بدان که LLI بودن همانقدر که یک تهدید است، یک فرصت نیز هست!!!! من تازه آن را کشف کرده ام(سه سال)! اما توانستم از تجربیات تلخی که داشتم (تحصیل در دبیرستان بزرگسالان، تحصیل در دانشگاه غیر انتفاعی) تا حدودی به کمک همین فرصت LLI بودن استفاده کنم و امروز در یکی از بهترین دانشگاه های کشور در حال اخذ مدرک دکتری تخصصی خود در گرایشی باشم که مناسب LLI بودن من است(اما دوست عزیز ، به نظر من به عنوان یک بردار بزرگتر ، تا زمانی که قدر خاکی که در آن هستی را ندانی حالی می خواهد این خاک خدمت باشد، خواه دانشگاه غیرانتفاعی، خواه ترک تحصیل هرگز نمی توانی از آن استفاده کنی تا گل زندگیت را در آن بکاری!)! این را بدان دانستن LLI بودن نیمی از راه است و نیمی از راه دیگر یادگیری مهارت کنترل آن و استفاده از مزایای آن است! برایت خواهم نوشت اما در فرصت های بعد… بجنگ تا گنجت را در آغوش بگیری!

    1. مچکرم از جوابت.
      بله همیشه خوشحالم که هرطور شده فهمیدم، یه وقتایی فکر میکنم حتی اگه پیر هم میشدم و میفهمیدم بازم جای خوشحالی داشت.
      مشتاقم بیشتر باهم آشنا بشیم. مثلا کنجکاوم بدونم رشته ی تحصیلی شما چیه که برای شما با LLI هماهنگی داره.
      و البته منظور شما رو از قدر ندونستن خدمت، دانشگاه غیرانتفاعی و ترک تحصیل رو نفهمیدم.
      با توجه به راهنمایی هایی که قراره برای کنترل نیم دوم این قضیه بگید یه حس قبل از به دست آوردن یه صندوق گنج رو دارم، توی یه اتاق بزرگ و تاریک و تاریخی که پر از تار عنکبوته و بوی خاک میده. کاملا مطمئن نیستم که توی اون اتاق بتونم صندوق گنج رو پیدا کنم ولی شوقش رو دارم که زودتر وارد اون اتاق بشم و با نهایت دقت بگردم. امیدوارم هرموقع که فرصت داشتید و راحت بودید راهنمایی کنید چون مشتاقم.
      بازم مچکرم ازتون.

  3. سلام
    ممنون از اطلاعات خوبتون.
    بنده به عنوان یه روانشناس،از شما کمک میخوام.
    چند تا سوال راجب به این افراد دارم،
    یکی اینکه بهترین رشته های تحصیلی که میتونن موفق باشن ،چه رشته های است؟
    دو اینکه بهترین مشاغلی که مناسبشون باشه،چی هست!؟
    و سه ، در زندگی مشترک،چگونه پیش میرن؟

    1. سلام. خوشحالم که یه روانشناس میخواد آگاهی روانشناسیش رو بالا ببره.
      درباره ی رشته تحصیلی اینطور بگم که رشته های خاصی وجود ندارن که بتونیم بگیم این افراد توی اون رشته ها موفق تر هستن ولی یه چیز خیلی مهم هست و اتفاقا خودم هم دارم بیشتر بهش میرسم اهمیت علاقه به رشته هستش. این افراد کاری که بهش علاقه ندارن رو نمیتونن انجام بدن درحالی که یه آدمی که این شرایط رو نداره، ممکنه کاری که علاقه نداره رو انجام بده و کم اذیت بشه، ولی افراد با کمبود منع پنهان توی رشته یا کاری که علاقه ندارن به هیچ وجه راحت نیستن. من خودم بعد از چهار ترم از رشته ی عمران انصراف دادم.
      مشاغل هم مثل رشته باید علاقه در میان باشه که بهش رفت سمتش، و هرکسی استعداد و علاقه ی متفاوتی داره. شغل یا رشته ی خاصی نیست که بشه گفت حتما مناسب LLI هست. یه چیزی هم توی سربازی همین اواخر فهمیدم اینه که قبلاً فکر میکردم اگه شغلم و زندگیم یه جای خیلی خلوت باشه بهم آرامش و لذت میده ولی دیدم اینطور نیست و تصور کردم مثل پرسنل پادگان بخوام توی پادگان وسط بیابون زندگی کنم که از تصورم خوشم نیومد.
      زندگی مشترک، شاید جواب دقیقی نداشته باشم، تا حالا کسی که بتونم باهاش چیزی حتی نزدیک به زندگی مشترک داشته باشم رو ندیدم، مثلا شاید دوست داشته باشم دو سه نفر دوست صمیمی که دارم همسایه هام باشن ولی زندگی مشترک هرچقدر فکر کردم به جوابی نرسیدم، فکر کنم زندگی مشترک یه LLI با یه آدمی که شرایط شبیه بهش رو نداره غیرممکن باشه. تصور زیادی در این باره ندارم ولی برای خودم فکر میکنم هیچوقت با کسی ازدواج نکنم یا زندگی مشترک نداشته باشم مگر اینکه با آدمی آشنا بشم که تا حد قابل قبولی رفتار و فکرش نزدیک به من باشه. البته باز مطمئن نیستم اگه فکر و رفتارش نزدیک به من بود بشه زندگی مشترک کرد یا نه، هر تجربه ای دارم زندگی و معاشرت با افرادی بوده که هیچ LLI نداشتن. فکر کنم یه LLI بهترین نوع زندگیش، زندگی به تنهاییه.

  4. سلام نمیدونم اصلا دنبال این رو بگیرم یا نه ولی چند روز پیش متوجه شدم که این بیماری رو دارم اونم به پیشنهاد معلمم متوجه شدم اگر میشه در تلگرام بهم پیام بدین ممنون چند سوالی دارم و شماره یا چیزی برای ارتباط ندارم

  5. سلام من جدیدا متوجه شدم اطرافیانم اصلا اون دیدی که نسبت به اطرافم دارم رو ندارن… یعنی جوری که من بیش از حد تجزیه و تحلیل میکنم و همیشه دنبال ارتباط بین محیط پیرامونم هستم. مثلا انقدر توی پیگیری مسائل درگیر میشم که تقریبا خیلی از جزئیات رو یاد میگیرم و وقتی ازم درباره ش سوال بشه شروع میکنم به توضیح و تجزیه تحلیل جوری که ازم میخوان ادامه ندم 🙂 میتونه این LLI باشه ؟؟
    و یه سوال دیگه هم اینه که واقعا روانشناس ها میتونن تشخیص بدن LLI رو یا نه چون احساس میکنم صرفا تشخیص فردی شاید کافی نباشه؟؟
    و در آخر اینکه یه سری عادت ها دارم که جایی خوندم نشونه های ADD و ADHD هستش. البته اینم میدونم که اکثرا ADHD و ADD با LLI اشتباه گرفته میشه.

    1. سلام. تفاوت دید LLI و دیگران، تجزیه تحلیل بیش از حد، پیدا کردن ارتباط بین چیزای توی محیط، پیگیر شدن توی مسائل، اینایی که گفتید از نشانه های LLI هستش ولی از طرفی هم خب LLI یه چیز ثابت و قطعی نیست. مثلا اینطور نیست که بگیم فلان خصوصیت از یه حدی که گذشت پس حتما LLI هستش. این خصوصیاتی که گفتید لزوما دلیل بر وجود LLI نیست. LLI هم هم میتونه شدت های مختلفی داشته باشه میتونه کم باشه میتونه زیاد باشه، اینکه میپرسید روانشناس ها میتونن تشخیص بدن یا نه، نمیدونم، بعید میدونم بتونن. تجربه ای که خودم موقع کشف کردنش داشتم طوری بود که در حین خوندن حس خیلی عجیب و قوی ترکیبی از ناراحتی، خوشحالی، تعجب، عصبانیت داشتم که وقتی متن توضیحات و مزایا و معایب رو خوندم صد در صد یقین پیدا کردم که این تعاریف همش زندگی منه که این همه سال برام عجیب و مبهم بوده. شوک قوی و عجیبی داشت برام. حالا طبق این تجربه به نظرم اگه متن توضیحات و مزایا و معایب رو بخونی و حس صد در صد آشنایی نسبت به توضیحات پیدا نکنی یعنی LLI نداری.

      1. اتفاقا حس صد در صد آشنایی پیدا کردم و واقعا میخواستم بدونم دلیل اینجور بودنم چیه و الان که فهمیدم تقریبا حس بهتری دارم

          1. واقعا نمی تونم خودم رو بشناسم. یه حس عجیب و مبهمی دارم. نمیدونم دقیقا چیه… بعضی موقع ها باعث یه سری افکار غیر منتظره میشه… همیشه در حال فکر کردن هستم، همیشه سعی در فهمیدن و ارتباط برقرار کردن با روابط منطقی هستم، وقتی هم به نتیجه نرسه واقعا عذاب آوره… امیدوارم یه روز خودم برای خودم عجیب و ناشناخته نباشم

            1. برای من LLI شبیه یه اسب وحشی هستش که بخوام سوارش بشم و باهاش حرکت کنم. خیلی کار مشکلیه، اصلا نمیذاشت نزدیکش بشم چه برسه به اینکه سوارش بشم. روز به روز این اسب رو رام کردم ولی خب الآن هم خیلی وقتا باز کنترلش از دستم در میره و وحشی میشه. کنترل LLI اصلا آسون نیست.

  6. هوووووووووورا
    من یه دوسته lli دارم
    اون اول بهم نگفت شاید من اینجوری باشم
    تمام حرفامو شنید و راجع به همه چیز حرف زدیم تا این که امروز بهم گفت تو احتمالاlliباشی…..
    کلی دنبال مطلب گشتم تا الان اینجا رو پیدا کردم و آدم هایی که حسشون و میفهمم

  7. چند روزه که چند بار مطالب و خوندم
    هیچ سایت ایرانی وجود نداره که اطلاعاتی درباره کمبود منع پنهان نوشته باشه
    مسلما تعداد آدم هایی با این ویژگی زیاده
    پیشنهاد دارم که اگر بخواین کمک کنیم و گسترش بدیم این پیج و….
    حداقل کاری که میشه کرد ترجمه اطلاعات سایت های خارجیه
    چون ظاهرا اونا در این رابطه بیشتر کار کردن
    اگر دوس داشتین ایمیل بدید لطفا

    1. خیلی مهمه که کسانی که LLI دارن دربارش بدونن.
      یه سایت ایرانی هم وجود داره که توی گوگل سرچ کنید “بازداری نهفته سطح پایین” میاد.
      این دوتا صفحه ی سایت هم که توضیحات و مزایا و معایبش هست رو از سایت خارجی ترجمه کردم ولی خب اونطور که شما فکر میکنید اطلاعاتشون بیشتر از اینا باشه، اینطور نیست چون هرچی بوده خوندم و تقریبا تمام اطلاعات موجود، همیناییه که توی این سایت هم وجود داره. تنها اطلاعاتی که توی اون سایت ها هست و اینجا نیست، کامنت مردم هستش که تجربیاتشون رو نوشتن و اینکه چه حسی دارن. حالا باز اگه چیزای بیشتری باشه سعی میکنم ترجمه کنم بذارم اینجا. این سایت رو هم بعد از اینکه مطلب توش گذاشتم چندجا تبلیغش کردم مردم مطلع بشن، توی یه انجمن آنلاین روانشناسی، توی آپارات و یوتیوب. یه سری برچسب هم به مطلب اضافه کردم که اگه یه سری کلمات مربوط به موضوع توی گوگل سرچ شد توی نتایجش بیاره این سایت رو.
      چشم ایمیل میدم.

  8. سلام عباس جان
    ببخشید که اینقد راحت صحبت میکنم اما نمیخام در طول این دیدگاه معذب باشم.
    راستش رو بخای منم تو فرار از زندان باهاش اشنا شدم و قبلشم رابطه عجیبی بین شخصیت خودم و مایکل اسکافیلد حس میکردم.(البته شاید به نظر خیلیا احمقانه یا از خود راضی بودن بیاد)
    الان که دارم این دیدگاه رو مینویسم ؛مطلبت رو تا ۳۱ مرداد خوندم. بخاطر سردردی که داشتم نتونستم ادامه بدم؛ولی تا همینجاش تقریبا توی تمام تجربه هات تفاهم داشتم.
    اول اینکه خیلی واسه کنکور وقت گذاشتم ولی اخرش رفتم دانشگاه ازاد و با نمره های ‍‍‍‍پایین درسامو پاس کردم. درحالی که توی سخت ترین درسا مثل ریاضی و فیزیک و نقشه کشی بهترین بودم و از بقیه هم بیشتر بلد بودم ولی واسه نمره ارزشی قائل نبودم. اما حیف که ملاک اکثر مردم نمره ست تا مهارت.بیشتر کلاساهم واسم مثل زندانه که ۲ ساعتش واسم ۲ سال میگذره.ترم ۲ دیگه واقعا میخاستم برم ارتش چون به ارتش خیلی علاقه داشتم بخاطر اینکه منظم تر و مقتدر تر از سپاه یا هر ارگان نظامی دیگست اما خانوادم مخالفت کردن.
    کار مدیریتی هم انجام دادم اما ن تو بازی کامپیوتری(البته توی کلش رهبر کلن بودم و کارمم عالی بود خخخخخخخ) که اونجا هم خوب بودم (:
    اینکه گفتی یه LLI تنهاییش شدیده باهات کاملا موافقم چون کسی نمیتونه فکرت و تصمیماتت رو درک کنه ولی من توی زندگیم جوری با خودم کنار اومدم که تنهاییم باعث قدرتم شده.در عین حال که خیییییییلی دردناکه همونقدرم بهم احساس قدرت میده چون حل کردن مشکلاتی که تنهایی باهاشون روبرو میشی خیلی شیرین تره.
    از چیزای معمولی خوشم نمیاد. یا همه چیز باید خیلی منظم باشه یا خیلی نامنظم .
    حیوون خونگی رو هم خیلی دوست دارم بخصوص پرنده ها یا سگ های کوچیک رو.
    منم بیشتر اهنگ بیکلام یا اهنگ خارجی گوش میدم چون دوست دارم با اون موزیک داستان خودمو بسازم.
    من دارم توی دانشگاه ازاد اصفهان رشته هوافضا میخونم و به مکانیک علاقه زیادی دارم و این علاقه هم با اهنربا شروع شد(: اخه خیلی واسم جالب بود که بدون اتصال به چیزی نیرو وارد میکنن و همینم باعث شد جزء ۲۰ نفر اول فیزیک اصفهان بشمD:
    من مطمئن نیستم که LLI داشته باشم ولی با چیزایی که خوندم به این نتیجه رسیدم هستم.
    ببخشید که طولانی شد.ممنون بخاطر سایتی که واسش ساختی.الان خیلی راحتترم.

  9. سلام…خوب هستین؟؟ راستش من همین امروز سایتتون رو دیدم…خیلی عالی توضیح دادین…من ۲۱ سالمه و دانشجوی پزشکی ام….و تقریبا خیلی وقته دارم سر این lli اذیت میشم…اصلا نمیدونستم چمه ولی میدونستم که یه چیزیم هست…کسی هم حرفامو باور نمیکرد…همه میگفتن تو تنبلی و داری بهونه میاری که از زیر کارا در بری…درحالی که میدونستم این نبود….اگه امکانش هست بهم تو تلگرام پیام بدین تا منم بتونم با شماها که lli دارید حرف بزنم…ممنونتون میشم…شمارمو هم همینجا مینویسم آخه جای دیگه ای نیست که بنویسم…

  10. سلام / ضمن تشکر از مطالب سازنده شما که من اونا رو بصورت زیبایی دارم کنار هم میچینم تا جنبه درمانی برای بیماران روانی پیدا کنه و بعد از تحقیق بیشتر در خصوص این بیماری احتمالا در غالب کتابی چاپ میکنم . البته شما هم باید قول بدین کمک کنید. منتظر تماس تون هستم.شماره تماس تا بهتون زنگ بزنم یا به ایمیل من ارسال کنید.
    شرح سوال:آیا ال ال آی در حوزه روانشناسی و اانجمن روان شناسی امریکا بیماری شناخته شده ای هست ؟ از تشخیص ال ال آی خودم اطمینان دارم . با خود تشخیصی ( مطالعه و کنجکاوی در فضای مجازی ) و به کمک معلم دوران ابتدایی چون انحراف تفکر و اعمال و رفتار نیز داشتم به آن رسیدم . با مراجعه به پزشکان متعدد گفتند شما انحراف تفکر دارید و به جهت تشخیص آن دارو هایی تجویز کردند . تعدای از پزشکان نیز گفتند شما نشانه های بسیار ضعیفی از بیماری اختلال دو قطبی و اسکیزوفرنی دارید . با بررسی شرایط آن نظر خودم بر ال ال آی هست . آدرس سایت های فارسی و انگلیسی فعال در زمینه ال ال ای ( بازداری از بروز احساسات نهفته ) را ارسال میکنم.
    http://lowli.blog.ir/
    http://www.lowlatentinhibition.org/
    بی زحمت اطلاعات مختصر و مفیدی در خصوص بیماری روانی با موضوع : اختلال ال ال آی به لاتین ( بازداری از بروز احساسات نهفته ) ، از سطوح مختلف آن ، عوامل شکل گیری و پیشرفت ، مراحل و نحوه کنترل و درمان کامل ، همچنین تعدادی پزشک متخصص معالج و دارو و حتی عوارض و اثرات سوء درمان یا مصرف دارو را جهت بهرمندی همگان در یک پست جداگانه قرار داده یا از همین طریق به ایمیل بنده ارسال کنید.
    در ضمن یادگیری مهارت کنترل آن و استفاده از مزایای آن فراموش نشود.
    با تشکر . در خصوص معرفی پزشک آدرس یا تلفن مطب هم باشد . سپاسگذارم mi.activist@yahoo.com

    1. بله خوشحال میشم کمک کنم.
      مورد اول اینه که همونطور که آخر متن نوشتم، منبع مطالب، سایت lowlatentinhibition.org هستش. اونجا نوشته بود LLI بیماری نیست حتی اختلال روانی هم نیست فقط یه ویژگی روانیه. مورد دیگه اینه که LLI رو ترجمه کردید به “بازداری از بروز احساسات نهفته” که این غلطه، که توی دوبله سریال فرار از زندان، LLI رو به اشتباه اینطور ترجمه کردن که هیچ معنی نمیده.
      مورد بعد اینه که همین مطالبی که ترجمه کردم تقریباً تمام مطالب کلی بوده که دربارش وجود داشت. البته سایت های متفاوتی بودن ولی همشون به طور کلی یه چیز رو نوشته بودن. درمورد پزشک و دارو هم اطلاعاتی ندارم. خودم یه بار رفتم روانپزشک و نیم ساعت صحبت کردیم و آخرش گفت اختلال دوقطبی داری. داروهایی تجویز کرد که هیچ تأثیری نداشت. یه دکتر دیگه رفتم یه داروهای دیگه ای تجویز کرد که اونا هم فعلا تأثیری نداشتن روی مشکلاتی که LLI و دوقطبی برای ذهن دارن.

  11. سلام مجدد / ضمن تشکر از مطالب سازنده شما که من اونا رو بصورت زیبایی دارم کنار هم میچینم تا جنبه درمانی برای بیماران روانی پیدا کنه و بعد از تحقیق بیشتر در خصوص این بیماری احتمالا در غالب کتابی چاپ میکنم . البته شما هم باید قول بدین کمک کنید. منتظر تماس تون هستم.شماره تماس تا بهتون زنگ بزنم یا به ایمیل من ارسال کنید.
    شرح سوال:آیا ال ال آی در حوزه روانشناسی و اانجمن روان شناسی امریکا بیماری شناخته شده ای هست ؟ از تشخیص ال ال آی خودم اطمینان دارم . با خود تشخیصی ( مطالعه و کنجکاوی در فضای مجازی ) و به کمک معلم دوران ابتدایی چون انحراف تفکر و اعمال و رفتار نیز داشتم به آن رسیدم . با مراجعه به پزشکان متعدد گفتند شما انحراف تفکر دارید و به جهت تشخیص آن دارو هایی تجویز کردند . تعدای از پزشکان نیز گفتند شما نشانه های بسیار ضعیفی از بیماری اختلال دو قطبی و اسکیزوفرنی دارید . با بررسی شرایط آن نظر خودم بر ال ال آی هست . آدرس سایت های فارسی و انگلیسی فعال در زمینه ال ال ای ( بازداری از بروز احساسات نهفته ) را ارسال میکنم.
    بی زحمت اطلاعات مختصر و مفیدی در خصوص بیماری روانی با موضوع : اختلال ال ال آی به لاتین ( بازداری از بروز احساسات نهفته ) ، از سطوح مختلف آن ، عوامل شکل گیری و پیشرفت ، مراحل و نحوه کنترل و درمان کامل ، همچنین تعدادی پزشک متخصص معالج و دارو و حتی عوارض و اثرات سوء درمان یا مصرف دارو را جهت بهرمندی همگان در یک پست جداگانه قرار داده یا از همین طریق به ایمیل بنده ارسال کنید.
    این مطالب را حتما بررسی و ارسال یا بارگزاری کنید. اطلاعات مختصر و مفیدی در خصوص بیماری روانی با موضوع : اختلال ال ال آی به لاتین ( بازداری از بروز احساسات نهفته ) ، از سطوح مختلف آن بیم، عوامل شکل گیری و پیشرفت ، مراحل و نحوه کنترل و درمان کامل .
    با تشکر . در خصوص معرفی پزشک آدرس یا تلفن مطب هم باشد . سپاسگذارم mi.activist@yahoo.com
    پاسخ دادن

    1. نه خیر چیز شناخته شده ای نیست یکی به دلیل اینکه افرادی که بهش دچار هستن کمن، اینو جایی ننوشته فقط خودم از ارتباط با مردم درکش کردم. دلیل دیگه هم اینه که اونی هم که دچارش هست ممکنه ندونه که دچارشه، و فکر کنه که ذهن بقیه مردم هم همینطوریه. فکر کنه مشکل داره ولی به فکرش نرسه که سیستم ذهنش فرق داره. درمورد دارو و پزشک هم توی کامنت قبلی توضیح دادم.

  12. پیام آخرهمین مورد را پاسخ دهید. سلام مجدد / ضمن تشکر از مطالب سازنده شما که من اونا رو بصورت زیبایی دارم کنار هم میچینم تا جنبه درمانی برای بیماران روانی پیدا کنه و بعد از تحقیق بیشتر در خصوص این بیماری احتمالا در غالب کتابی چاپ میکنم . البته شما هم باید قول بدین کمک کنید. منتظر تماس تون هستم.شماره تماس تا بهتون زنگ بزنم یا به ایمیل من ارسال کنید.
    شرح سوال : آیا ال ال آی در حوزه روانشناسی و اانجمن روان شناسی امریکا بیماری شناخته شده ای هست ؟ آیا پزشکان ایران این بیماری و سطوح مختلف را تائید می کنند و درمان دارویی رفتاری هم برای آن دارند؟
    از تشخیص ال ال آی خودم اطمینان دارم . با خود تشخیصی ( مطالعه و کنجکاوی در فضای مجازی ) و به کمک معلم دوران ابتدایی چون انحراف تفکر و اعمال و رفتار نیز داشتم به آن رسیدم . با مراجعه به پزشکان متعدد گفتند شما انحراف تفکر دارید و به جهت تشخیص آن دارو هایی تجویز کردند . تعدای از پزشکان نیز گفتند شما نشانه های بسیار ضعیفی از بیماری اختلال دو قطبی و اسکیزوفرنی دارید . با بررسی شرایط آن نظر خودم بر ال ال آی هست . آدرس سایت های فارسی و انگلیسی فعال در زمینه ال ال ای ( بازداری از بروز احساسات نهفته ) را ارسال میکنم.

    یکی از مهمترین موضوعاتی که علاقه مندان سعی در شناخت آن جهت مقایسه وضعیت رفتاری خودشون یا نزدیکانشون نسبت به درمان و استفاده از مزایا دارند ؛ اطلاعات مختصر و مفیدی در خصوص بیماری روانی با موضوع : اختلال ال ال آی به لاتین ( بازداری از بروز احساسات نهفته ) ، از سطوح مختلف آن بیماری ، عوامل شکل گیری و پیشرفت در سطوح مختلف ، مراحل و نحوه کنترل و درمان کامل می باشد که شما کمتر به آن پرداخته اید – در صورتی که امکان دارد با رایزنی با دوستان خارجی و یا ترجمه مقالات سایت های لاتین نسبت به تکمیل و بارگزاری این موضوعات هم اقدام کنید.
    با تشکر . در خصوص معرفی پزشک آدرس یا تلفن مطب هم باشد . سپاسگذارم mi.activist@yahoo.com

    1. درمورد پیشرفت جنبه های منفیش: چیزی که تجربه کردم اینه که درصورتی پیشرفت میکنه که توی شرایطی که دوست نداری درش باشی، باقی بمونی. درمورد کنترلش هم چیز خاصی که واقعا به درد بخوره نخوندم چون هرکس فقط خودش میتونه خودش رو به نحوی کنترل کنه و فرمول کلی نداره. ولی چیزی که تا حدی بهش رسیدم این بود که اگه بتونم از موقعیت جهنم واری که درش هستم خارج بشم، شعله های LLI کمتر میشه و بعدش هم اگه بتونم خیال خودم رو از زندگیم راحت کنم و به یه مسیری برسم که نگرانی درباره آیندم نداشته باشم، کم کم جرقه های موارد مثبت LLI زده میشه و میتونم قفل مزایای LLI رو باز کنم. حالا این برای یه نفر، حذف نگرانی درباره آیندست و ممکنه برای یه نفر دیگه حل کردن یه مشکل و دغدغه ی مهم توی زندگیش باشه. به طور کلی : حذف درگیری های ذهنی کوچیک و بزرگ و تمرکز روی کاری که میخوام انجام بدم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *